close
متخصص ارتودنسی
اخبار روز
ناب جهادی - مطالب ارسال شده توسط admin

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 251
  • کل نظرات : 25
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 15
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 112
  • بازديد ديروز : 807
  • گوگل امروز : 66
  • گوگل ديروز: 216
  • بازديد ماه : 20,108
  • بازديد سال : 55,332
  • بازديد کلي : 81,970
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.167.184.64
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

نمیشد همینجوری سرشو بندازه پایین و پروندش را بگیره و نامه اتمام تحصیل سطح دو و پاشه با سلامتی و میمنت بره قم واسه ثبت  

نام! 

بالاخره دنیا حساب و کتاب داره و حوزه ها آدابی دارن و علاوه بر گواهی اتمام سطح دو و مدارک آموزشی و این حرفها، معمولا رسم  

هست که از مدیر و معاونشون هم اجازه رفتن بگیرن و توصیه های موقع خداحافظی بشنوند و این حرفها... 

اما پریا یه جور دیگه وارد عمل شد... اول رفت قم... امتحان مصاحبه را داد... یکی دو هفته بعدش در سایت مربوط به خودشون، خبر  

قبولیش را دید... 


ادامه مطلب

هنوز رو صندلیش بود و از سالن دفاعیه نیومده بود بیرون که صدای پیامک گوشیش اومد... رفت سراغ گوشیش و دید داداش مرتضی است... نوشته بود: «دم شما گرم آبجی خانم! روسفیدمون کردی. نمره بیست برای تو کم بود... آفرین!»

چشمای پریا گرد شد! نوشت:

«اولا سلام...

ثانیا قربانت داداشی!

ثالثا حالا مونده من به پای تو برسم! تو همیشه برام الگو هستی.

رابعا من هیچوقت نفهمیدم که چطوری خبرا اینقدر آنلاین داری و سر بزنگاه به رخم میکشی؟!»

مرتضی نوشت: «حالا بماند... شاید یه روز برات گفتم... خلاصه خوشحالم که موفق شدی و دفاع کردی... فعلا ... یا علی!»


ادامه مطلب

لحظات حساس و پر استرسی برای حضار بود... چون باید در اینگونه جلسات تا حالا نشسته باشی و تجربش کرده باشی که بدونی اون روز، پریا داشت چه میکرد و مدیر و معاونشون هم حرص میخوردن و لب پایینیشون را گاز میگرفتن!

اما پریا ...

مودب تر از این حرف ها بود. با اعتماد به نفس و وزانت همیشگیش جوری حرف میزد و سوال میپرسید که بر خلاف دیگر جلسات دفاعیه کارشناسی، همه سراپا گوش و شاهد صحنه گردانیش بودند.

پریا ادامه داد و در بخشی از صحبتاش گفت:


ادامه مطلب

پنجشنبه... صبح... ساعت 8:30

پریا داشت برای جلسه دفاعیه آماده میشد... معمولا بعد از نماز صبح ها نمیخوابید اما اون روز، یه کم بعد از نماز صبح استراحت کرد... بعدش پاشد ورزش مختصری کرد... پریا چند دقیقه ورزش صبحش را با چیزی عوض نمیکرد... ورزشی با حرکات کششی و طناب زنی و ... پشت بندش هم یه صبحونه مختصر... و چایی...

رفت آماده بشه... در کمدش را که باز کرد، با خودش تصمیم گرفت که بر خلاف روزهای متداولی که برای کلاس و درس و بحث به حوزه میرفت، اون روز یه مانتوی تیره نپوشه... یه کم روشن تر...


ادامه مطلب

فصل اول حجره پریا که حالت مقدمه داستان داره و یه کم ممکنه برای بعضیا سنگین باشه. لطفا مطالعه کنید و تا پس فردا شب که اصل داستان را شروع میکنیم، دقیق مطالعه کنید.


بسم الله الرحمن الرحیم 

پریا: داداشی بیداری؟ 
مرتضی: سلام. جانم! 
پریا: سلام. خوبی؟ چه خبر؟ 
مرتضی: ممنون. بد نیستم. شما چه خبر؟ 
پریا: سلامتی شما. ببخشید دیر وقت پیام دادم... میخوام باهات حرف بزنم! 
مرتضی: جانم آبجی! 
پریا: نمیخوای الال کنی؟ 
مرتضی: دیگه حاال... خوابم جای خود... به زور بچه ها را خوابونده بودیم... بگو... جونم؟ 
پریا: داداشی من نمیتونم اینجا بمونم؟ 
مرتضی: کجا؟ پیش مامان؟! 
پریا: نه بابا! 
مرتضی: پیش بابا؟! نگو با بابا بحثت شده! 
پریا: نههههه... میذاری حرف بزنم حاال یا نه؟ 
مرتضی: خب بفرما! 
پریا: پنجشنبه... ینی پس فردا دفاع دارم اما احساس خوبی ندارم. 
مرتضی: دفاع که احساس نمیخواد... برو یه ربع بیست دقیقه پایان نامت دفاع کن و یه نمره ای بگیر و بیا دیگه! ینی چی احساس خوبی  
ندارم؟


ادامه مطلب

سلام و شب شما بخیر🌹

طبق قولی که دادم ان شاءالله از امشب، داستان حجره پریا را شروع میکنیم.

اما قبلش لازمه که چندتا نکته را عرض کنم:

اول اینکه داستان حجره پریا ریشه در واقعیت داره و از درون مایه حوادث واقعی برخورداره که لباس داستان بهش دادم.

دوم اینکه بیان و مطالبش یه کم تخصصی تر از داستان های گذشته است. اما جوری نوشته شده که همه بفهمند اما طلبه ها و دانشجوها بیشتر به دردشون میخوره و میتونه نکات زیادی بهشون یاد بده. پس لطفا خیلی با دقت خونده بشه.

سوم اینکه تلاش میکنم حداکثر تا 50 قسمت جمعش کنم. اما درباره حذف و اضافاتش بعدا تصمیم میگیرم.

چهارم اینکه لطفا یه کم از هیجانات معمولی جدا بشید تا بتونید حجره پریا را با اعصاب و ذهن آروم و آماده بخونید و بتونید به کنه مطالب پی ببرید.

و نکات دیگه که بعدا عرض میکنم.

ﻧﻘﺶ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﺩﺭ ﻣﺤﺸﺮ

👌 ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ (ﺹ) ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: 

👌ﻳﺎ ﺳﻠﻤﺎن ﻣﻦ ﺍﺣﺐ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﻨﺘﻲ ﻓﻬﻮ ﻓﻲ ﺍﻟﺠﻨﻪ ﻣﻌﻲ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺑﻐﻀﻬﺎ ﻓﻬﻮ ﻓﻲ ﺍﻟﻨﺎﺭ.

👌 ﻳﺎ ﺳﻠﻤﺎن ﺣﺐ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻳﻨﻔﻊ ﻓﻲ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻮﺍﻃﻦ، ﺍﻳﺴﺮ ﺫﺍﻟﻚ ﺍﻟﻤﻮﺍﻃﻦ ﺍﻟﻤﻮﺕ ﻭ ﺍﻟﻘﺒﺮ ﻭ ﺍﻟﻤﻴﺰﺍﻥ ﻭ ﺍﻟﻤﺤﺸﺮ ﻭ ﺍﻟﺼﺮﺍﻁ ﻭ ﺍﻟﻤﺤﺎﺳﺒﻪ … ﻳﺎ ﺳﻠﻤﺎن ﻭﻳﻞ ﻟﻤﻦ ﻳﻈﻠﻤﻬﺎ ﻭ ﻳﻈﻠﻢ ﺑﻌﻠﻬﺎ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﺎ ﻭ ﻭﻳﻞ ﻟﻤﻦ ﻳﻈﻠﻢ ﺫﺭﻳﺘﻬﺎ ﻭ ﺷﻴﻌﺘﻬﺎ. 

 👌ﺍﻱ ﺳﻠﻤﺎن ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ، ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺪﺍﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ‌ﺷﻮﺩ. ﺳﻠﻤﺎن ﻋﻠﺎﻗﻪ ﻣﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﺩﺭ ﻳﻜﺼﺪ ﻣﻮﺿﻊ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻲ‌ﺧﻮﺭﺩ:

 ﻛﻤﺘﺮﻳﻦ ﺁﻧﻬﺎ: ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ، ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺮﺯﺥ، ﺩﺭ ﭘﺎﻱ ﻣﻴﺰﺍﻥ، ﻋﺮﺻﺎﺕ ﻣﺤﺸﺮ، ﭘﻞ ﺻﺮﺍﻁ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ. 

ﺍﻱ ﺳﻠﻤﺎن ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻇﻠﻢ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭ ﺟﻔﺎ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ، ﺣﺘﻲ ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﻭﻱ ﺳﺘﻢ ﻛﻨﻨﺪ. 

👌ﺍﻳﻦ ﺣﺪﻳﺚ ﻣﻲ‌ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻛﻪ محبت ﻭ ﻋﻠﺎﻗﻪ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﺩﺭ ﻋﺮﺻﺎﺕ ﻣﺤﺸﺮ ﻧﻴﺰ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. 

💠💠 منابع 

📖ﻓﺮﺍﺋﺪ ﺍﻟﺴﻤﻄﻴﻦ، ﺝ 2، ﺹ 67، ﺵ 391

📖ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺳﻴﺮﻩ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﻟﺰﻫﺮﺍ (ﺱ) ﺹ 269

از جمله دعاهای حضرت فاطمه (علیها السّلام) :

《 اَللّهُمَّ إنی اَسئلکَ کَلِمَةَ الإخلاصِ وَ خَشیَتَکَ فِی الرِّضا وَالغَضَبِ وَالقَصدَ فِی الغِنی وَالفقرِ》

خداوندا! از تو اعتقاد خالص و توحید را می خواهم، و این که در حالتِ خشم و رضا از تو بترسم و در حالت فقر و غنا اعتدال را رعایت کنم 

         📚شرح حدیث📚

خواسته های حضرت فاطمه (علیها السّلام) در این دعا یکی اعتقادی است، یکی قلبی و یکی هم اخلاقی و رفتاری.

«کلمه ی اخلاص» و عقیده به توحید نخستین خواسته است. اگر توجه به معبود یکتا نباشد، عمل تباه و اندیشه منحرف می گردد.

 

خواسته ی دوم خداترسی در حال غضب و رضاست. بعضی وقتی عصبانی می شوند، از مرز حق می گذرند و قضاوت نادرست و تصمیم نابجا می گیرند. رعایت حکم خدا وحق و عدل در همه حال معیار سلامت اخلاقی و ایمانی انسان است. 

خواسته ی سوم میانه روی در حال ثروتمندی و تنگدستی است.

برخی وقتی فقیرند، هم ناشکری می کنند، هم بخل می ورزند. برخی هم وقتی ثروت و مال دارند، به افراط و زیاده روی و ریخت و پاش و اسراف روی می آورند.

حرکت در راه «اعتدال» مطلوب شرع و عقل است. میانه روی هم در دوران فقر و تنگدستی هم در دوره ی توانگری و برخورداری فضیلتی اخلاقی است. 

افراط و تفریط در هر مسأله ای ناپسند است، حتی در بذل و بخشش مالی.

📚پی نوشت 

 بحارالانوار، ج ۹۴ص ۲۲۵

📚📚 منبع

حکمت های فاطمی (ترجمه و توضیح چهل حدیث از حضرت فاطمه علیها السّلام) ، جواد محدثی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ سوم ۱۳۹۰

اندکی تامل‼️

❓❓آیا فدک، حق حضرت زهرا س است❓ مگر پیامبر صلی الله علیه و آله نفرمود که انبیا ارث نمیگذارند❓

🌸💠🌸💠🌸

 

پاسخ بله‌فدک حق حضرت زهرا س است‌رسول الله ص آن را به حضرت زهرا س هدیه داده بود این مطلب را عده کثیری از علمای اهل سنت میگویند از جمله:

مسند ابو یعلی ج 2 ص 334

مطالب العالیه ابن حجر ج 10 ص 416

کنزالعمال متقی هندی ج 3 ص 767

اخبار المدینه ابن شبه ج 1 ص 124

السیره الحلبیه علی بن برهان الدین ج 3 ص 487

------------------------
ادامه مطلب را بخوانید 


ادامه مطلب

لطفا توجه‼️

پس از انتشار موفقیت آمیز حیفا و تب مژگان و همه نوکرها و کودکانه های تکفیری و دیده بان و ده ها مطلب دیگر، علی الخصوص داستان 《کف خیابون》...

این بار...

مستند داستانی 💠حجره پریا💠

👈 حکایتی نفس گیر از دختران مظلوم و تحصیل کرده ای که در دام مشکلات امنیتی و اجتماعی آخرالزمان گرفتار میشوند...

 

🔷زمان انتشار: از اول اسفندماه🔷

🇮🇷 نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

صفحه 24: داره کم کم حالم بهتر میشه اما چندان نمیتونم سریع بدوم. در تمرینات خیلی نمیتونم خودمو مثل قبلا نشون بدم. مخصوصا از دیوار و گودال خاردار خیلی به زحمت رد میشم. فرمانده دسته مون بد نگام میکنه. دوست ندارم انتحاری بشم. چون شنیدم مجاهدین عملیاتی که نتونند خودشون را به تمرینات دشوار برسونند در انتحاری به کار گرفته میشوند.🔺

👈🏽 (صفحات مابین، دارای حروف و مطالب نامعلوم است که قابل خواندن نیست)🔻

صفحه 27: نتونسته بودم بن راشد را پیدا کنم... آدم عجیبیه... بعد ار اون شب، فقط یکبار دیده بودمش... از بس به کارش مشغوله، حتی غذا هم در زندان میخوره... امروز رفتم پیشش... زندانی در یک پاسگاه متروکه بود... زندانیاش داشتن با سر و بدن خون آلود پشت سرش نماز میخوندند!! ... البته معلوم بود که دارن بالاجبار این کار را میکنند و حتی بعضیاشون ناله میکردند... تا حالا چنین صحنه ای ندیده بودم... بعد از نماز عصر برای زندانیاش حرف زد... براشون از شیوه صحیح خوندن نماز صحبت کرد... بعدش رفتم پیشش... معانقه کردیم... گفتم: فرداشب عملیات داریم... گفت: صحبت میکنم که تو هم بتونی بری... گفتم: حتما این کارو بکن... ساعتی طول کشید تا تونست اجازه بگیره و من هم مثل همه مجاهدان دَم عملیات، به قرنطینه عملیاتی رفتم...🔺


ادامه مطلب

صفحه 20: تمام بدنم درد میکنه... کف پاهام احساس سوزش دارم.. مجبورم بنویسم تا اندکی متوجه گذر زمان و گودال آتش چند روز قبل نباشم... پنج تا پسری که عقب مانده ذهنی بودند، در طول عملیات سه روز گذشته استفاده شدند... دوتاشون که مقاومت میکردند را با قرص های کیتاگون(روانگردان فوق العاده قوی و خشونت زا) راضی و بلکه غیرقابل کنترلشون کردیم... شیخ جبران عزیز اجازه استفاده از کیتاگون را برای مجاهدین در حال عملیات یا هنگام شکنجه مرتدین و مجوس ها مجاز میداند...🔻

صفحه 21: جنوب حُمص را گرفتیم... بالاخره محاصره جواب داد و تونستیم نفوذ کنیم... الحمدلله اینجا نعمت فراوان هست... از طرف پلیس شریعت، تا سه روز همه چیزشون علی الخصوص زن ها و دخترانشون مباح اعلام شده... همون ساعت اول، حدود 200 نفر از مردهاشون که بیشتر از اهل سنت بودند اعدام شدند... باید جوری اینجا از اهل سنت زهر چشم بگیریم که شیعیان شهرهای نبل و الزهرا (دو شهر تماما شیعه نشین شمال حلب) بدونند که اگر اسلحه ها را زمین گذاشتند که هیچ، اما اگر خودمون نفوذ کردیم واویلا... وایلا... تازه اینها اهل سنت بودند که بازارهای کنیز فروشیمون پُر شد و حتی صادر هم کردیم... اما واویلا اگر اهالی نبل و الزهرا کوتاه نیایند و خودمون نفوذ کنیم...🔺


ادامه مطلب

صفحه 13: ده روز هست که سردرد دارم... موج انفجار اون شب به حدی شدید بود که حتی گاهی از گوشام خون میاد... قدرت شنواییم کمتر شده... وقتی به ابو مجد طبیب مراجعه کردم قرصی بهم داد که حسابی آرومم میکنه... ابو مجد اصالتا اهل بحرین هست و در انگلستان درس خونده... زمزمه هایی وجود داره که احتمالا چند شب دیگه با تیپ دوم الحوث چچنی ها بریم عملیات...

صفحه 14: دیشب چند نفر را آوردند که سر و صورتشون را با کیسه پوشونده بودند... سحر قبل از نافله شب از یکی از برادرا پرسیدم اونا کی بودند؟ گفت: یه تعداد از مجانین و عقب مانده های ذهنی!!... گفتم برای چه کاری؟ اصلا چه کاری از دست اونا برمیاد؟... گفت: آوردنشون عاقبت به خیر بشوند(و خندید!)... پرسیدم ینی چی؟ گفت: به دستور شیخ احمد آل کثیر ، این مجانین و عقب مانده ها اگر به درد هیچ کاری نخورند، به درد عملیات های انتحاری هم نمیخورند؟!!!... گفتم ینی میخواید به اینا بمب کنترلی ببندید و بفرستید وسط جمعیت؟!... گفت: تو با این مسئله مشکلی داری؟...


ادامه مطلب را بخوانید ...



ادامه مطلب

صفحه 7: کلاس عملیات، خیلی سخته... فکر نکنم به این زودی بتونم سر کسی را ببرم... اما خیلی به خودشون مطمئن هستند... اینقدر مطمئنند که توقع دارند بعد از گذشت سه ماه، یا با کمربند انفجاری تردد کنم یا بتونم به پلیس شریعت ملحق بشم و سر و دست مردم را قطع کنم...😱

صفحه 8: چون تونستم ابوالاعلی را از خودکشی نجات بدم، به من سهمیه یک کنیز ایزدی تعلق گرفت... وقتی به بازار مرکزی کنیز فروش ها رفتم و کاغذم را نشون دادم، گفتند برو یکی را انتخاب کن!... دختر بدی نبود اما نگام نمیکرد و مقاومت میکرد... وقتی صورتش را با زور با دوتا انگشتم محکم فشار دادم تا با من حرف بزنه، تازه فهمیدم 12 سالشه و اسمش سوده است... چرا اینجوری شدم؟ قبلا عاطفی تر بودم... از س-ک-س خشن خوشم نمیومد... از کودک آزاری بدم میومد... اما حالا...😔😱


ادامه مطلب

سلام بر دوستان گلم

دو شبه که حسابی ذهنم درگیر دفترچه ای هست که یکی از بچه ها واسم از منطقه حلب آورده. این دفترچه نیم سوخته را از جیب یکی از تروریست های تکفیری در حومه حلب پیدا کرده بودند که حاوی مطالب قابل توجهی هست. چون نیم سوخته هست و علاوه بر زبان عربی محلی اماراتی، بخشی هم به زبان عِبری نوشته و حاوی یه سری علامات و ارقام است، ترجمه اش طول میکشه. تلاش میکنم در پنج شماره خدمتتون تقدیم کنم 


ادامه مطلب

دو هفته بعد...


داشتم برای جلسه ستاد آماده میشدم... باید ارائه گزارش میدادم... گزارش پرونده ای که خیلی لایه های پنهان داشت و من فقط به صورت گذرا به بعضی از مسائلش در این چند صفحه ای که خوندید اشاره کرده بودم.

ساعت 10 صبح جلسه داشتم... معاون وزیر و نماینده سپاه و سازمان و اداره خودمون هم بودند و قرار بود 10 نفر از کسانی مثل من که پرونده های گوناگون را پیگیری کرده بودند گزارششون را ارائه بدهند...


ادامه مطلب

یک روز بعد از فرار شاه خائن از ایران، مردم شریف اهواز که در حال شادمانی بودند به گلوله بسته شده و قتل عام تاریخی چهارشنبه سیاه ایران در اهواز رقم خورد.


یاد و خاطره همه شهدای اهواز گرامی باد🇮🇷



ادامه مطلب

اتفاقاتی که در طول این پرونده افتاد، همه را انگشت به دهان کرد و باورمون نمیشد همه چیز به هم اینجوری خط و ربط پیدا کنه!


عفت و فائزه دستگیر شدند... خیانت های متعدد زنی موسوم به عفت، محرز بود... فائزه خیلی براش دست و پا زدند و از همون ساعات اولیه دستگیریش، از اکثر شبکه های ماهواره ای سلطنت طلب و بهایی، خبرش را در کنار خبر ندا اعلام میکردند و انگشت اتهام را به طرف نظام میگرفتند!



ادامه مطلب

هنوز جو آروم نشده بود... هر چند بچه های امنیتی و انتظامی تونسته بودند کنترل کنند اما بازم خیلی کار ریخته بود رو سرمون...


اولین کاری که کردم، این بود که با بچه هایی که از حسینیه تا کف خیابون وزارت کشور با اونایی بودند که از قم اومده بودن و برخورد کرده بودن و نذاشته بودن مشکل حادی از ناحیه اونا پیش بیاد، تماس گرفتم... گفتن از اون طرف، همه چیز در کنترله... مهره های اصلی که شعار و توهین علیه نظام و رهبری سر میدادند، با حکم دادگاه ویژه روحانیت برخورد کردند... بقیشون هم یا پراکنده شدند یا متواری هستند.



ادامه مطلب

دیشب چیکار کردید باما😭😭😭

شوهره من تو سال 88 یکی از بسیجی هایی بود که همراه داداشها و صمیمی ترین دوستانش رفتن تا نذارن کسی به نظام و ملت و غيرتمون چپ نگاه کنه حدودا یک ماه ما هرچی ميديديمش زخمی و ناراحت و بهم ریخته بود اما هييييچيييي نميگفت اصلا صحبت نمی کرد فقط میگفت دعا کنید دعا کنيد

یکی از صمیمی ترین دوستاش چنان ضربه ای به سرش زدن که هنوز بعد از 7سال بیمارستان روانی بستریش میکنن خانمش میگفت یکساله که باید آمپول بزنه که بخوابه😔😔😔

منو همسرم اون موقع نامزد بودیم.مادرشون ميگفتن شبها وقتی ميخوابه با صدايه گریه و یا زهرا گفتنش همه رو بیدار ميکنه😭😭😭

وقتی ما با هم ازدواج کردیم الحمدلله حال روحيش خوب شده بود تا امشب که با هم مستندو خوندیم وقتی وضعیت233رو خوند مثل یه زن گریه ميکرد😭😭😭😭نصف شب هم با صدای یازهرا بيدارشديم 😭😭😭

قبلا شک داشتم ولی الان مطمئنم صحنه هایی دیده که این حالت بهش دست میده 😭😭😭خدا صبر بده به خانواده های شهدا 😔😔😔 صبر و تحمل بده به اونايي که این صحنه ها رو ديدن😔😔😔و لعنت کنه عاملین فتنه رو ان شاءالله



ادامه مطلب رو ببینید


ادامه مطلب

نتونستم تحمل کنم... جون دادن که نه... کشتن یه زن مظلوم و شجاع... جلوی اون همه نامحرم... هیچ کاری هم از دستت بر نیاد... با میلگرد سنگین... چشمام دیگه بسته شد... نفهمیدم چی شد...

وقتی به هوش اومدم، علاوه بر خون زیادی که از کمر خودم رفته بود، غم بچه هام تو کف خیابون هم رو دل و سینم سنگینی میکرد... به زور نفس میکشیدم... چندان قادر به تکلم نبودم... به زور تونستم حرف بزنم... به کسی که بالای سرم بود به زور و بدبختی تونستم بگم: «بچه ها را آوردن؟! ابوالفضل... 233 ...»


ادامه مطلب

وقتی 233 داشت از جون و سر ابوالفضل محافظت میکرد تا ضربه مغزیش نکنند، اون طرف تر داشتن بنزین میریختند روی موتور ابوالفضل... موتور هم به 233 و ابوالفضل نزدیک بود... آتیشش زدند... خود موتور هم بنزین داشت... یه انفجار هم به خاطر باک موتور رخ داد... دود و آتش و سوختن و قتلگاه و یه زن و یه ابالفضل و عمود و میلگرد و چشمای نامحرم و ........ یاحسین...


ادامه مطلب

همه به خون نیاز دارند... چه حق ... چه باطل... حق برای پیشبرد اهدافش... باطل هم برای پیشبرد اهدافش... اما باطل، به جون بی گناه و با گناه میفته... ولی حق، حاضره خودشو فدا کنه تا با خونش بقیه بیدار بشن!


بولتن محرمانه و موثق داشتیم... میدونستیم که شورشیا با خودشون گفته بودن: « ما نیاز به 72 نفر کشته داریم... به عدد شهدای کربلا... حتی اگر رژیم ایران این کارو نکنه، خودمون دست به کار میشیم...»


ادامه مطلب

عبداللهی بالاخره جواب داد... با حالت دسپاچگی گفت: «دارن میبرنش... دارن میبرنش... ندا خورد زمین... هیچیش نیست... کسی با یه زمین خوردن ساده و معمولی ازش اینقدر خون نمیریزه... دو نفر بالای سرش بودند ... همون دو نفر دارن سوارش میکنن... دو نفر هم فیلم برداری میکردن... الان دارن سوار ماشینش میکنن...»


ادامه مطلب

وقتی به هوش اومدم، روی تخت بیمارستان بودم... خیلی ازم خون رفته بود اما الحمدلله تونسته بودن مانع از خونریزی شدیدش بشن. لبام خشک شده بود... یکی از پرستارها میخواست برام آب بیاره که دیدم یکی از بچه های واحد سیار، اومد کنار تختم... گفتم: «کو عفت؟ کو اون سه نفر؟ چی شدن؟!»



ادامه مطلب

خیلی وحشیانه داشت با چاقوش بازی میکرد... اما سردرگمی بچه ها و منتظر دستور من بودنشون بیشتر روی اعصابم بود و اذیتم میکرد...


با لگد زدم تو دستش و مچش درد گرفت و بالاخره چاقوش از دستش افتاد... یقه به یقه شدیم... هیکلش یه سر و گردن از من بزرگتر بود... آدمایی که یه سر و گردن از شخص بزرگتر هستند، نقطه ضعفشون برای زمینگیری، نیم تنه پایینشون هست... چرا که خیلی تسلطی هم بر نیم تنه پایینشون نسبت به بالا تنه ندارند!



ادامه مطلب

اون شب، حالت فوق العاده اعلام شده بود... چون اونا قصد رفتن نداشتن و تا فرداشبش اونجا موندند... تلاش های جزئی برای پراکنده کردن مردم صورت گرفت اما چون اونا وارد فاز وحشیانه و توحش نشدند و برنامشون اجتماع آرام بود، دستور اومد که برخورد و تنش ایجاد نکنید... فقط چند بار از بلندگوهای وزارت کشور اعلام شد که «لطفا متفرق بشید» و «نظم عمومی را به هم نزنید» و «اجتماع نکنید»... اما کسی گوش نمیداد...


ادامه مطلب

به عفت خیلی نزدیک شدم... میخواستم اگر خواست بره بالا و میکروفن برداره، جلوش بگیرم و نذارم اون میکروفنو برداره... اما وقتی خیلی بهش نزدیک شدم، دیدم رفت کنار اون جایگاهی که بالای یه ماشین شاسی بلند شیشه دودی درست کرده بودند ایستاد و با چند نفر حرف زد... نمیتونستم لب خونی کنم چون پشتش به من بود...



ادامه مطلب

شب شد... تهران اون شب قصد آرامش و خواب و شب مهتاب و حبیبم کجاست و این چیزا نداشت! مذهبی و غیر مذهبی... انقلابی و غیر انقلابی... کوچیک و بزرگ... همه و همه منتظر اتمام زمان اخد رای و آغاز شمارش آراء و نتیجه و این حرفا بودند!


ادامه مطلب

عصر روز انتخابات بود... بوی خوبی از بعضی ستادهای انتخاباتی نمیومد... بعضیا از پشت خنجر خوردند و حتی اعضای ستاد انتخاباتشون هم به اونا رای ندادند... بعضیا هم داشتند پیامک تبریک و شادباش بخاطر پیروزی قطعی نامزدشون در انتخابات میدادند... بعضی از خبابونا هم شاهد پیاده روی تعداد قابل توجهی از مردم، بدون هیچ شعار و تنش خاصی بود!


ادامه مطلب

نظرسنجی

قالب جدید چطوره ؟ دوس دارین؟