close
متخصص ارتودنسی
ناب جهادی - مطالب ارسال شده توسط admin

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 290
  • کل نظرات : 31
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 17
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 99
  • بازديد ديروز : 1,579
  • گوگل امروز : 18
  • گوگل ديروز: 153
  • بازديد ماه : 99
  • بازديد سال : 125,769
  • بازديد کلي : 152,407
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.159.120.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

ما نگران بودیم که یه وقت دختر مردم سکته نکنه... اما اون موقع، یگانه داشت دو تا غول بیابونی را سکته میداد! به صابر گفتم: «صابر لطفا هیچ عکس العملی به خرج نده! یه وقت به طرفش نگاه نکنیا!»

 

یگانه ساکت... منم ساکت... صابر بیچاره هم پا در هوا...

 

دلمو زدم به دریا و گفتم: «صابر برگرد به طرفش!»

 

صابر گفت: «مطمئنید؟!»

 

گفتم: «آره... برگرد...»


ادامه مطلب

این پرونده خیلی برام متفاوت از بقیه پرونده ها بود. حساسیت من روی قم و ارادتم به طلبه ها و اهمیت ویژه ی امنیت خواهران طلبه، جوری شده بود که استرسم را بیشتر میکرد. مثل بقیه پرونده ها چندان عقل کل و مبتکر و این حرفها نبودم. و همین سبب شده بود که زود جوش بیارم... زود از کوره در برم... بچه های خودمون را تهدید کنم و این حرفها...

 

خودمم اینو میدونستم... تلاش میکردم دسپاچگیمو مخفی کنم اما نمیشد... نمیدونم میگیرید چی میگم یا نه؟! از اون دسپاچگی ها که دوس داشتم زود تموم بشه و تهدید از بین بره تا با خیال راحت بتونم دو سه روز دیگه هم قم بمونم و عشق و حال و حرم و بعدش هم با خیال راحت برگردم.


ادامه مطلب

اونا حق داشتند همه چیزو بدونن. منم براشون کم نذاشتم و همه چیزو براشون تعریف کردم. اتفاقا خیلی خوب شد. من موافق سانسور نیستم. مخصوصا اگر قرار باشه و یا پیش بینی بشه که اتفاقات خاص و خطرناکی بیفته! باید جوری براشون همه چیز شفاف باشه که بعدا نگن نگفتین!

 

از اون جمع، زهرا سادات و فرشته قرار شد از ما جدا بشن. ینی خودشون اینطوری خواستند. من مخالف بودم. چون بالاخره ممکن بود جایی و پیش کسی حرفی بزنن که همه چیز لو بره و نشه جلوی آسیب های امنیتی بعدی را گرفت. اما اونا قول دادند که حرفی نزنن و اگر هم اتفاقی افتاد، مسئولیتش به عهده خودشون باشه و رفتند.


ادامه مطلب

باید حرفام را شروع میکردم. همه چیز بستگی به این داشت که من چطوری بگم و اونا چه تصمیمی بگیرند؟! باید خوب و درست بیان میشد تا بتونند یه تصمیم خوب و درست بگیرند!

 

بسم الله گفتم و شروع کردم:

 

«اسم من محمد و مامور امنیتی هستم. این خانم هم خانمم هستن و اینا هم بچه هام هستن. اینم حکم و کارت شناسایی هست که برای اعتماد و شناخت شما به صورت موقت برای من صادر شده تا بتونید منو بشناسید و اعتماد کنید.

 

ببینید خانما!


ادامه مطلب

تا جواب «بله» را از خانمم گرفتم، گوشیو برداشتم و زنگ زدم خونه پریا و اینا... چون خیلی فرصتمون محدود بود و همین حالاش هم از برنامه هامون و اقدامات امنیتی پیشگیرانمون عقب بودیم.

 

الحمدلله خط ها درست شده بود و گرفت...گوشیو گذاشتم رو حالت آیفون... وقتی گوسیو برداشت گفتم: «سلام علیکم. احوال شما؟ جسارتا با سرکار خانم شفق کار داشتم!»

 

خانمی که پشت تلفن بود گفت: «علیکم السلام. خواهش میکنم. حضرتعالی؟!»

 

گفتم: «محمد .......... هستم. قرار بود خدمت برسیم برای پاره ای توضیحات. تشریف دارن؟!»


ادامه مطلب

از بچه های شبکه خواستم که شماره تلفن اون خونه را پیدا کنند... طولی نکشید که شماره تلفنشون را برام ارسال کردند... فقط مونده بود خانمم بیاد و توجیهش کنم... عکس العمل خانمم با دو تا بچه کوچیک خیلی برام مهم بود... حتی اگر قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت، حق داشت و نمیتونستم سرزنش کنم... چون بالاخره مادر هست و حساب مادر و فرزندانش با حساب یه آدم بی کله ی مامور درب و داغون و خسته ای مثل من خیلی فرق میکنه!

 

نشستم فکر کردم که الان که اومد چی بگم؟ اگر راضی شد و رفتیم خونه پریا و اینا اونجا چی بگم؟ چطور حرف بزنم که مردم نترسن؟ و یا چطور حرف بزنم که جوگیر نشن و کار را خراب نکنند؟


ادامه مطلب

میخواستم به بچه ها اطلاع بدم که خونه را پیدا کردم، اما گفتم صبر کنم... نمیخواستم دقت و اشراف بچه ها از کل اون موقعیت کاسته بشه... میخواستم همچنان با چشم و گوش باز، تمام تحرکات اون موقعیت را رصد کنند. اگر بهشون میگفتم، خیالشون راحت میشد... و این چیزی بود که نمیخواستم!

 

بچه ها دونه دونه رفتن به مسجدی که در همون نزدیکی بود و نماز صبح را نوبتی خوندن و برگشتن سر پستشون. کم کم چراغ های خونه ها داشت روشن میشد و هوا هم به طرف گرگ و میش نزدیک میشد.

 

 از بین الطلوعین خیلی خوشم میاد اما متاسفانه از هوای گرگ و میش اول صبح، خاطرات خوبی در طول عمر خدمتم ندارم. مخصوصا وقتی درگیر مستقیم با استخبارات تکفیری ها بودیم. معمولا اول صبح و در هوای گرگ و میش، اذیتمون میکردن و شهید میگرفتند.


ادامه مطلب

تیرمون از جانب به اصطلاح داداش یگانه خانوم هم به سنگ خورد... شب عجیبی بود اونشب... خیلی غیر طبیعی به نظر میومد... به نظر میرسید خیلی مصنوعیه که در طول یک شبانه روز، همه راه های ارتباطی ما به یک نفر قطع بشه و هیچ جور نشه درستش کرد!

 

بالاخره دلمون خوش بود که حدود اون منطقه مورد نظر را پیدا کردیم و میدونستیم که هر اتفاقی که قراره رخ بده، در همین محدوده موقعیت یازده هست.

 

خیابون ها مدام خلوت و خلوت تر میشد... خلوت و سکوت خاصی بر کل محله و خیابون خاک فرج حاکم بود... نه خبری از دستفروش ها بود... نه ماشین های بلندگودار و نه مردم و اهل محل و نه هیچ چیز دیگه


ادامه مطلب

اونشب خط ها خط نمیدادن ... وقتی که قرار باشه اتفاقی بیفته، میفته و خط و خطوط، چه دائم و چه اعتباری ... و چه ثابت و چه همراه، فرقی نمیکنه!

 

شماره یگانه از دسترس خارج بود... نتونستم باهاش ارتباط بگیرم... با چشمم دنبال شماره داداشش میگشتم... بیش از ده بار، لیست سیصد چهارصد نفری را از پایین و بالا گشتم و خوندم و چک کردم... اما نبود... شماره مردی به نام شفق وجود نداشت! بهتره بگم، اگر شخصی به نام آقای شفق در اون لیست نبود!


ادامه مطلب

از حرفه و شغلم که عشقمه بدم میاد وقتی نتونم برا ی رفیق یا نیروی زیر دستم عزا بگیرم... نتونم بشینم بالای سرش و باهاش حرف بزنم... وقتی نتونم مثل تو فیلمها لحظه آخر بالای سرش باشم و سرش بگیرم تو بغلمو و بوسش کنم و داد بزنم و بگم خداااااااا ... نتونم یه دل سیر اشک بریزم و بالا سرش سینه زنی کنم... نتونم چند دقیقه ای حداقل تو حس باشم ... حتی فرصت یادآوری خاطرات صبحش که زده بودم تو پرش و تهدیدش کرده بودم و گفته بودم چالت میکنم هم نداشتم...

 

هر کی ندونه فکر میکنه ما جنسمون از پولاد و آهنه... والا به خدا ما هم معنی بی شوهر شدن زن جوون را میفهمیم ... ما هم معنی بی پدر شدن دو سه تا بچه قد و نیم قد را میفهمیم... معنی زن بیوه شدن همسر رفیقمون و بچه های صغیرش را میفهمیم و خورد میشیم و از درون میشکنیم...


ادامه مطلب

در اون موقع با خودم میگفتم: ما الان چی داریم؟ هیچی! حقیقتا هیچی! هیچی تو دست و بالمون نیست! اون از عطا که مفت مفت در رفت... اون از کت و خشکشویی... اینم از اسلحه ای که مفقود شد... اینم از هفت تا دختر طلبه زبون بسته بی گناه مظلوم که جونشون در خطر هست... من و امین هم که ویلون و سرگردون... خطهای مخابرات هم هیچی... فقط میتونم خدمتشون سلام و خدا قوت عرض کنم!!

 

به نفس نفس افتاده بودم... داشت سینم میسوخت... مخصوصا اینکه وقتی عصبی میشم، معدم کار دستم میده و سوزش و درد و... دست به زانو شده بودم... مثل شیمیاییا نفس میکشیدم... همون لحظه یه دستی روی شونم حس کردم... مثل برق گرفته ها برگشتم و نگاش کردم... یه روحانی پیر مرد سید اولاد پیغمبر جمع و جور و خوشکلی بود... گفت: «پسرم طوری شده؟! مشکلی داری؟ اگر حالت خوب نیست، خونه من همین دور و برهاست... میخوای برات آب قند بیارم؟!»


ادامه مطلب

وضو گرفتم... هنوز جورابمو نپوشیده بودم که رفتم رو خط امین... : «امین لطفا اعلام موقعیت!»

 

امین گفت: «خاک فرجم قربان! موقعیت 11»

 

گفتم: «موقعیت 11 ؟! پس صبر کن الان میام... تا نیومدم دست به اقدامی نزن!»

 

فقط فرصت کردم و رو به روی ضریح حضرت معصومه ایستادم و یه سلام دادم... همه داشتن با خیال راحت میرفتن زیارت و عشق بازی و حال و صفا... اما من باید سریع از حرم خارج میشدم و پل آهنچی و خیابون خاک فرج دنبال سوژه!


ادامه مطلب

گیج کننده بود... نباید اینطور میشد... مگه گوشت نذریه که هر تیکه اش یه جا بره؟! اگر هم اینجوریه، اون تیمی که دارن کمکش میکنن چطوری به همین زودی همدیگه را پیدا کردن؟! اصلا برنامشون چیه؟ قراره چی بشه  و چیکار کنن که از اینجا و خونه امن ما شروع کردن؟!

هیچ چیز این معادله به هم نمیخورد! چون یه فکر خطرناک به ذهنم رسید که اگر شما هم جای من بودید، همین فکرو میکردین... اونم این بود که اگر کت یه جا... اسلحه هم یه جا... پس چرا بعید باشه که عطا هم یه جای دیگه باشه؟! خب وقتی قرائن و شواهد دلالت بر کار تیمی میکنه، پس دیگه هر چیزی ممکنه و ما با یه پسرک آتئیست ساده معمولی مواجه نیستیم!

اینا و کلی چیزای دیگه، تو ذهنم میگذشت و برام مهم بود که بدونید.


ادامه مطلب

بچه های امنیت، کارت شناسایی خاصی ندارن و اصلا قرار نیست شناسایی بشن که به این کارت نیاز داشته باشن. در مواقع ضروری و مورد نیاز، براشون کارت و مجوز خاص صادر میشه. حداکثر، اگر به معرفی میان مدت نیاز داشته باشن، کارت های پوششی در قالب وزارت خونه های دیگه براشون به صورت موقت صادر میشه.

گزارش دادن که عطا با کت و اسلحه و کارت و یه مشت خرت و پرت دیگه در رفته! این برای بچه های ما خیلی سنگین بود. مخصوصا با اسلحه و کارت!!

علوی در اون جلسه رسما منو مامور و سرپرست تیم قرار داد و به بقیه گفت: «حتی خودمم مثل شماها میخوام زیر دست محمد بایستم تا هم یه چیزی یاد بگیرم و هم به روش های به روز تر و آنلاین تر آگاه بشم.»

البته این از تواضعش بود. وگرنه ماشالله خودش اوستاس.


ادامه مطلب

همینجور که داشتم عجله میکردم که برسم به بیمارستان... در ذهنم آنالیز اولیه میکردم: غیر طبیعی بود... هیچ شباهتی به فرار برنامه ریزی شده نداشت... خون و کف بالا بیاره و واقعا از حال بره و حالا هم زده و فرار کرده؟!

خب این فرار نیست... فرار برنامه ریزی شده نیست... پس کسی که فرار برنامه ریزی شده نداشته باشه، جا و مکان و نظم خاصی هم در ادامه فرارش نداره...

به راننده گفتم بزن کنار ... gps روشن کردم و زوم کردم روی محل فرار عطا... وسطای شهر بود... پر از نیروهای امنیتی و شلوغ پلوغ... پس داخل دو تا خیابون اطرافش نمیتونه اومده باشه و بزنه به چاک و بچه ها هم بزنن دنبالش! چون اگر جلب توجه میکرد، ملت هم همکاری میکردن و بالاخره دستگیر میشد...


ادامه مطلب

جریان از این قرار بود که شب دوازدهم، یکی دو ساعت قبل از شروع مناظره نسیم و عطا، هفت نفرمون دور هم نشسته بودیم و زمین بازی خودمون را تعریف و چک میکردیم... این مرحله، ینی مرحله تعریف و چک کردن زمینی که قراره در اون بازی کرد، از خود بازی مهمتره!

 

پریا میگفت: اکثر تیم های فوتبال و والیبال، بخاطر «چینش درست نیروها» و «تقسیم به موقع فشارها» بر حریفشون چیره میشن... وگرنه اگر دقت کرده باشین، در بازی هایی که ستاره های جهان در یک تیم دور هم جمع میشن، برخلاف تصور همه، تعداد گل کمی میتونن بزنن! چرا؟ چون علی رغم اینکه همشون ستاره هستند، اما ترکیب و تقسیم خوبی ندارن و در نتیجه، همه مجبورن فقط روی توانمندی های خودشون حساب کنند و انگار نه انگار که بقیه هم هستن و میتونن توپ ساز و گل ساز خوبی برای هم باشن!

 

خلاصه...


ادامه مطلب

اون روز خیلی در حرم به من چسبید... حرف های جالبی از یک خانم طلبه شنیدم که اصلا فکرشم نمیکردم در اون حال و هوا زندگی کنن و نفس بکشن... ما درباره اونا چی فکر میکنیم؟ ... اما اونا واقعا جوری دیگه هستن!

 

مثلا اجازه بدید یه تیکه دیگه از صحبتاش را براتون بنویسم... صحبتایی که معلومه از سر درد و تکلیف هست... نه از سر اتلاف وقت و سر هم بندی... اون خانمه در حرم بهم گفت:

 

« اون حجره در اصل، مال پریا بود... اون تونسته بود ظرف مدت یک ماه، ما را دور هم جمع کنه... اصلا ذره بین برداشته بود و آدمایی را با معیارهای خودش دور هم جمع کرد... 


ادامه مطلب

گفتم: «اگر مایل باشید بریم یه جایی و بشینیم و در این باره صحبت کنیم. چون برام مهمه و باید زوایای بیشتری برام روشن بشه.»

 

قبول کردن و با اون خانمه و داداشش رفتیم حرم. تا حرم پیاده رفتیم. چون هم راهی نبود و هم میخواستم با اون روحانی جوون راه برم و با هم گپ بزنیم. یاد اون موقع ها که قم بودم و قدم میزدیم و به کتابفروشی ها سر میزدیم و...

 

من و اون طلبه جوون معمم جلو راه میرفتیم و خواهرش هم پشت سرمون داشت میمومد.


ادامه مطلب

ینی قیامت شدا... همه ریختن وسط... حتی از شوها و جلسات و مهمونیهای کازینوی استانبول هم خرتوخر تر شد... اینا همه داشتن جواب حرف های اون دختره را میدادن و اون دختره و من...

 

نمیدونم چطور براتون بگم... تا خودت دلت یه جوری قیلنج نرفته باشه نمیدونی چی دارم میگم؟

 

من که فقط برمیگشتم و میخوندم و مطالبی که برام نوشته بود مرور میکردم و تو دل خودم تحسینش میکردم... کاری که حتی واسه مامانمم نکرده بودم... چون کلا چیز قابل تحسینی جز خودم در زندگی سگیم سراغ نداشتم...

 

من ... که در افق محو...

 

اساتید... که جسارت نباشه... در حال تیکه پاره کردن کانال...


ادامه مطلب

عطا ادامه داد:

 

«من خیلی حرف برای گفتن آماده کرده بودم. از حرف های آخوندا گرفته تا مداحان هیئت های تهران و مشهد و چند تا شهر دیگه هم رصد کرده بودیم تا بتونیم اگر بحث گیر کرد، بزنیم تو دهنش و بگیم اینا... آخوندا و مداحان خودتون هم که دست پرورده خودتون هستند بعضیاشون همین حرفها را میزنند و حتی حرف هایی میزنن که ما تا حالا جرات گفتنش نداشتیم!

 

اون بانو به من گفت که : «این خوبه که حالت خوبه!» بهم گفت «امیدوارم شاداب زندگی کنی و کم نیاری!» بهم گفت «لابد به من اطلاعات غلط دادن!» بهم گفت «حرف و اقرار خودت برام مهم هست!»


ادامه مطلب

دقیقا سر وقت حاضر شد... منم از همیشه آماده تر بودم... همون لحظه حدود بیست نفر از اساتید و شاگرد اول های دانشکدمون هم آنلاین بودند تا بتونن به من فکر برسونن تا کم نیارم...

 

قرار بود اون شروع کنه... با شروعش داغونم کرد... با شروعش حتی گروه بیست نفره اتاق فکرمون هم هنگ کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت!

 

اون شروع کرد و گفت: «سلام آتا! خوبید؟ شب بخیر! قراره امشب من شروع کنم؟!»

 

گفتم: «سلام. آره. شروع کن!»


ادامه مطلب

عطا شروع کرد از دلخوشیش گفت:

 

«من شاگرد اول دوره ارشد فلسفه بودم... شاخ دانشگاهمون بودم و حتی اساتیدمون هم ازم میترسیدن و حریف سر و زبونم نمیشدن... به ما پروژه تحقیقاتی دادن که وارد فضای مجازی بشیم و تبلیغ کنیم... اولش بچه ها دل و دماغ به خرج نمیدادن... جز من... وقتی بقیه کار و گرد و خاک منو دیدن که چطوری با مخ دختر و پسرا بازی میکنم تشویق شدند اونا هم وارد گود شدند... جوری که همین حالا فقط دویست نفر آتئیست از دانشگاه ما دارن فعالیت مجازی در توییت و تلگرام میکنند.

 

وقتی وارد فضای مجازی شدم، ظرف مدت کمتر از 15 ماه، حدودا ده هزار نفر پایه ثابت پیدا کردم و به راحتی وقتی پست میذاشتم، حداقل سیصد چهار صد هزار تا شیر میشد و سرش دعوا میشد.


ادامه مطلب

گفت: «مامانم اینجوری میگه! میگه مرده! نمیدونم!»

 

گفتم: «خب حالا... میگفتی!»

 

ادامه داد و گفت: «تورو خدا اگر میتونید کمکم کنید... با سوال و جواب شما درباره پدرم و اینکه گفتین شاید جذب منافقین شده بوده، دوس دارم بیشتر بشناسمش... شما میتونید اطلاعاتی در این زمینه در اختیارم بذارین؟»

 

گفتم: «برام نمی ارزه... ببخشید اینجوری میگما اما فایده برای من نداره... تو الان اینجایی و زدن داغونت کردن چون میخواستن ازت حرف بکشن... اونوقت تو میخوای از من حرف بکشی؟ فقط میتونم بهت یه قولی بدم...»

 

گفت: «چه قولی؟»


ادامه مطلب

در مدتی که با هم پایین تنها بودیم، نشستیم رو صندلی و رو به روی هم حرف زدیم... بازم میخواست گریه کنه که بهش گفتم: «گریه چیز خیلی خوبیه... مخصوصا برای ما مردا... من قبول ندارم که میگن مرد گریه نمیکنه! غلطه... نمیگم گریه نکن... اما میخوام بگم اینجا چیزی تو را تهدید نمیکنه... خیالت راحت باشه... حتی کسی که تو را زده، الان تا هم فیها خالدونش گیره و داره جواب پس میده...

 

پروندت هم هر جور تو خواستی مینویسم... اصلا قلم و کاغذ میدم خودت تا حتی کاغذی هم که باید بازجو پر کنه، خودت سر دل استراحت پرش کنی و هر چی دوس داشتی و به نفعت بود بنویسی!


ادامه مطلب

علوی که داشت چشماش چارتا میشد، گفت: «چشم... راستی حاجی غسل چی؟ غسل و کفن نمیخواد؟!»

 

گفتم: «نه بابا ... ولش کن... کی اینو میشناسه؟ اصلا مهم نیست... پاشو که کار داریم... بده ببرن وسط یه بیابون چالش کنن و بیان!»

علوی پاشد و رفت... من همینطور نشسته بودم بالای سر اون جوون و به چهره و بدنش نگاه میکردم... وقتی تنها بودیم گفتم: «ای بیچاره! حتی نتونست برای بار آخر بابا و مامان بدبختش را ببینه و ازشون خدافظی کنه! حالا چی بر سر اونا میاد؟ خدا صبرشون بده... داغ جوون خیلی سخته!!»


ادامه مطلب

به علوی گفتم: «نگو بخاطر این، اینجوری بهم ریختی که باورم نمیشه! به هوش نیومده که نیومده... اصل کاری را بگو... مشکل تو چیه این وسط؟! الان چرا خرابی؟! این که چیزی نیست!»

 

یه نفس عمیق کشید و گفت: «مشکل اینه که دلم خیلی براش میسوزه... با تمام زرنگیش اما احساس میکنم بچه است... اینی که الان پایین افتاده، خیلی آدم عجیب غریبیه...

 

وقتی داشتیم روی کانال ها و گروه های آتئیست ها کار میکردیم، بهش برخورد کردیم... بچه ها ردش را از یکی از اکانتاش در تلگرام زدند... خودم روش کار کردم... چند شب درگیرش شدم و باهاش حرف زدم و حتی نصیحتش کردم... اما اثری نداشت و ادامه میداد و هر روز حرف ها و مطالب زشت تری کیگذاشت... تا اینکه هفت هشت روز طول کشید تا تونستیم اعتمادشو جلب کنیم!»


ادامه مطلب

جلسه تموم شد و منم خسته بودم. رفتم خونه ای که برام آماده کرده بودند. خونه ای در خیابون عمار یاسر... ویلایی... نقلی... تمیز و از همه مهمتر، تنهای تنها...

 

وقتی رسیدم به خونه، در را باز کردم... رفتم تجدید وضو کردم... دو رکعت نماز شکر خوندم... از اینکه هم جلسه خوبی شد و هم اینکه اتفاقی برای کسی نیفتاد خدا را شکر کردم...

 

دراز کشیدم رو تخت... قبل از اینکه بخواد چشمام بره و خوابم ببره، گوشیمو برداشتم... اول رفتم صفحه همکارم و نوشتم: 


ادامه مطلب

مجری بیچاره که سر جاش نبود، فورا اومد بالا... بد راه میرفت... یه کم خمیده بود... در حالی که کتش درآورده بود و حتی آستینش هم یه کم در اثر کش و قوس های وسط جمعیت پاره شده بود... رفت پشت میکروفن و گفت: «تقدیر و تشکر میکنیم از جناب...»

 

هنوز جملش تموم نشده بود که از حال رفت...

 

حال بقیه، مخصوصا پیرمردها خیلی جالب نبود... جالب تر این بود که با وجود اینکه جلسه تموم شده بود و درها باز شده بود، حتی یک نفر هم سالن را ترک نکرد... همه یا با هم حرف میزدن... یا روی صندلی ها ولو شده بودن و چشماشون بسته بودن تا یه کم آروم بشن... یا سرشون بالا بود و به سقف زل زده بودند... یا داشتن به من نگاه میکردن و دندوناشون به هم میسابیدن!


ادامه مطلب

هنوز مردم باورشون نشده بود که خبری نیست... هنوز با هم حرف میزدن و حال خیلیا خوب نبود... بعضیا هم نمیدونستن چیکار کنن و کلا هاج و واج مونده بودن چیکار کنن؟!

سه چهار دقیقه طول کشید ... همکارام که در جریان بودند مردم را با هزار زحمت و مکافات، آروم میکردن و اونا را سر جاشون نشوندند... اما بازم عده ای بودند که حالشون بد بود و میخواستن سالن را ترک کنند... گفتم به اونا آب قند بدهند تا پس نیفتند!

بعد از ترکوندن این بمب روانی در سالن، هنوز حالت ترس و سر و صدا در بین مردم به چشم و گوش میخورد... خب حق داشتند... تا حالا در مانور روانی شرکت نداشتند... از شانس بد اونا گرفتار کسی شده بودن که به قول بچه های خودمون، خوراکش جنگ روانیه!


ادامه مطلب

من میدیدم که اون خانمه در حین صحبت کردنش، همه را ساکت کرد و توجه همه را جلب کرد و برای دقایقی، دست از آبروی خودش شست تا بتونه کاری کنه که مطالبش را با حساسیت بشنوند! و این، کار منو یه کم راحت تر کرد...

مجری همایش، وقتی منو معرفی کرد، فقط به اسم و فامیلی مستعار اکتفا کرد و گفت: «در بخش آخر روز اول همایش، در خدمت کارشناس امنیتی از .......... هستیم. قطعا صحبت های جذاب و مهمی دارن که میتونه دریچه جدیدی را به بحث امروزمون باز کنه! از ایشون دعوت میکنم که به جایگاه تشریف بیارن و مطالبشون را بیان کنند. تا ایشون آماده میشن...


ادامه مطلب

⛔️ شایعه:  ⛔️

" کشتار خاموش صنایع غذایی در ایران | فاجعه در صنایع غذای...

همه حواسشون به سایپا وایران خودروست, نمیدونن که صنایع غذایی چه بلایی سر مردم داره میاره.

نامه تکان دهنده یک کارشناس ارشد صنایع غذایی و عضو نظام غذا و دارو و دامپزشکی اصفهان(که  تقاضا کرده نامش برده نشه)!!

ایشون مدت زیادی در کارخانه های مطرح صنایع غذایی کشور مشغول به کار بودن..!

 بنده کارشناس ارشد صنایع غذایی و عضو نظام غذا و دارو و دامپزشکی اصفهان هستم لذا تجربیاتی که از فعالیت تواین زمینه ها دارم که لازم دونستم به هموطنای عزیزم اعلام کنم .

تغذیه ی کنسرو شده به هیچ عنوان مصرف نکنید!! مجدد تاکید میکنم (به هیچ عنوان مصرف نکنید).

اینجانب طی فعالیت در چندین کارخانه ی موادغذایی با برند معتبر بعنوان مسئول فنی و مدیریت خط تولید اعلام میکنم سطح رعایت بهداشت در تهیه و تولید تغذیه ی مصرفی ملت فوق العاده ضعیف ودر حد صفر میباشد.

استفاده از نیتریک اسید بعنوان نگهدارنده تاحد یک پی پی ام در هزارکیلو ماده غذایی مجاز هست ولی متأسفانه با بیل میریختن تو شیر فاسد و بااون دوغ تهیه میکردن!(کارخانه فوق العاده معتبر)

استفاده ا ز رنگ غیرمجاز وغیر خوراکی + استخوان وامعا و احشا مرغ + پوست مرغ + استفاده از لاشه ی گاو مبتلا به بروسلوز که البته طی فرایندهایی که انجام میشه غیربیماری زا شده  ولی بسیار کریح المنظر و شامل تاول های خیلی بزرگ در سطح لاشه هست (که سرشار از هورمون و مواد آنتی بیوتیک هست) در تولید سوسیس وکالباس!!!

پنیر پیتزا ی که در تولید آن از فضولات دامی استفاده شده که منجر به مسمومیت سایر مصرف کنندگان پیتزا وپنیر پیتزا شد وبنده با چشمان خودم دیدم که آقای تولیدکننده رشوه ی ۲۰۰ میلیون تومنی رو پیشنهاد داد برای ساکت موندن موضوع (که البته صدا قضیه در نیومد حالا جریان چی شد نمیدونم!!) میکس شدن امعا واحشا مرغ با سایر افزودنی ها برای تولید سالاد الویه ی مرغ(یکی از معتبرترین تولیدکنندگان))(خلاصه شده)

 ✅◀️  پاسخ شایعه:  ▶️✅

1️⃣ خطاهای فاحش علمی، اطلاعات غلط صنعتی و ادبیات خاص متن، نشانگر غرض ورزی، سواد و اطلاعات پایین و جعل عنوان نویسنده شایعه است!

2️⃣ ارگانی به نام "نظام غذا و دارو و دامپزشکی" یا حتی "نظام غذا و دارو" وجود ندارد و نزدیک ترین عنوان، "سازمان غذا و دارو" است که عضو نمی پذیرد! این سازمان با نیروهای رسمی خود، اختیار و قدرت برخورد دارد و کارشناسان آن نیاز به صدور اعلامیه در تلگرام ندارند!

yon.ir/snghz1

3️⃣ اعضای "نظام دامپزشکی" نیز، دامپزشکان و سایر رده های حرفه دامپزشکی هستند، نه کارشناسان صنایع غذایی!

yon.ir/snghz2

4️⃣ نیتریک اسید کاربرد نگهدارندگی در مواد غذایی ندارد و گزارشی هم از چنین استفاده ای از آن موجود نیست! نیتریک اسید تنها در آزمایشگاه به عنوان شناساگر تشخیص شیرخشک در شیر خام کاربرد دارد!

yon.ir/snghz3

5️⃣ "پی پی ام" واحد معرف چگالی یا غلظت است و چگالی 1ppm از یک ماده در هر مقدار جرم از ماده مشخص دیگر، همواره یکسان است؛ پس ادعای وجود استاندارد 1ppm نگهدارنده در هزار کیلوگرم ماده غذایی، غیر علمی است!

yon.ir/snghz4

6️⃣ ناخوشایند بودن منظره لاشه دلیل ناسالم بودن آن نیست! در لاشه حیوانات «کیست» دیده می شود نه تاول! 

7️⃣ باکتری عامل بروسلوز بسیار ضعیف است و ۲۴ ساعت بعد از کشتار  از بین می رود! به دمای پخت بسیار حساس است و پس از حذف اندام شدیدا آلوده و سالم سازی به روش‌های مطمئن، اجازه مصرف صنعتی پیدا می‌کند!

8️⃣ در تولید پنیر پیتزا دام یا فضولات دامی دخالتی ندارند و در خصوصیات ظاهری پنیر پیتزا نیز نمی توان رابطه ای با فضولات دامی یافت! ادعاها در مورد رب گوجه و الویه هم تنها در کارگاههای غیرقانونی کوچک محتمل است!

yon.ir/snghz5

9️⃣ همواره مشکلاتی در برخی صنایع وجود داشته، اما مقطعی بوده، نظارت و برخورد می شود و همه واحدها هم دچار یک مشکل نمی شوند! از محصولات دارای مجوزهای لازم، استفاده کنیم.

yon.ir/snghz6

yon.ir/snghz7

⛔️ شبهه:  ⛔️

خواندن نماز به صورت فارسی بسیارزیبا

 ✅◀️  پاسخ شبهه:  ▶️✅

‼️⚠️ چند روز است کلیپی با مزمون نماز خواندن به زبان فارسی در حال پخش است و اینطور به مردم القا می کنند که فارسی نماز بخوانید !!

⚠️‼️شما می توانید نماز های مستحبی بخوانید با هر زبانی و با هر لهجه و گویشی و هر طور دوست دارین با خدا راز و نیاز کنید!

.‼️⚠️اما نمی توانید نماز های واجب و یومیه را به زبانی غیر عربی بخوانید..!

اولا در اسلام بحث نژاد مطرح نیست و نژاد هم ربطی به زبان ندارد همانطور که خیلی از کشور ها نژاد انگلیسی ندارن ولی زبان انگلیسی زبان رسمی انها شده!!

⚠️‼️طبق روش های علمی بدن انسان با زبان عربی برنامه نویسی شده است چون زبان کامل و جامعی است! مثل سیستم عامل که پایه و اساس ان زبان انگلیسی هست! 

‼️⚠️ اگر شما مطالب علمی در مورد تاثیر کلمات بر روی مولکول اب را مطالعه کنید (شهادت اب) خواهید فهمید کلمات عربی قران چه قدر مولکول اب را زیبا می کند و بر همین اساس 70 درصد بدن انسان از اب تشکیل شده است!

برای مطالعه بیشتر سایت های زیر را ببینید!!

http://yon.ir/8cO7

با توجه به اهمیت بالای مجالس فاطمیه و ایام سوگواری حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها چند نکته را به صورت مختصر و مفید تقدیم میکنم:

 

⚫️ 1. قرار است درباره ناموس آل الله صحبت کنیم و روضه بخوانیم. از همه منبری ها و روضه خوان ها علی الخصوص کم تجربه ترها خواهش میکنم بیشتر مراقب کلمات و مفاهیم کلامشون باشند. قراره درباره مادر ائمه هدی علیهم السلام صحبت کنیم. فکر کنم این نکته، نیاز به توضیح بیشتری نداشته باشه!

⚫️ 2. مواظب شعارها و پرچم هایی که قرار است بر در و دیوار نصب کنید باشید. تا جایی که امکان داره مصور و منقش نباشه. ضرورتی نداره حتما صحنه کوچه و دیوار درب نیم سوخته و... در راهروها و کوچه ها نصب کنیم! بلکه از این تصاویر در درون مجلس استفاده کنید نه در کوچه و خیابان و جلوی چشم هر کس و ناکس!

------------------------------------

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب

صحبتاش جالب بود... شهادت طلبانه بود اما باید میگفت... لحن و ادب کلامش خوب بود... اولش به خیلیا برخورد اما معلوم بود که برنامه داره و قصد لوس بازی و لودگی نداره... 

مهم تر اینکه... محتوای کلامش هم خوب بود... یادمه که در بعضی از بخش های صحبتاش میگفت:

«کاش علمایی که در جامعه به عنوان استاد اخلاق و بزرگ اخلاقی معرفی شده اند، بروزتر بودند و روش نگهداری اخلاق و اعتقاد در فضای مجازی هم بگن. ما هنوز خیلی مطمئن نیستیم که بدونیم تکلیفمون چیه و چطوری باید در فضای مجازی پاک باشیم و چشم و گوشمون آلوده نشه! خب این کار کیه؟ بیان این امور کار کیه؟ کار علمای اخلاق و عقایده! شک نکنید!


ادامه مطلب

معاون وزیر از کارهای آماری حرف زد و معمولا این تیپ آدمها یا خیلی سیاه صحبت میکنند یا خیلی گل و بلبل!

اینقدر کارهای فرهنگی انجام شده توسط وزارت خونه مطبوعشون را قشنگ جلوه داد و آمارش را زیر و بالا کرد که مونده بودم چرا با این همه کار فرهنگی، امام زمان ظهور نمیکنه؟!

آخه اونجوری که اون بنده خدا حرف میزد، همه چیز در کنترل است و امنیت فضای مجازیمون مثل امنیت دفاعیمون شده و فقط مونده ظهور آقا امام زمان!


ادامه مطلب

رفتم زیارت ضریح... چند قدمی ضریح ایستادم... رو به قبله... اینبار بخشی از زیارت جامعه را خوندم... بعدش رفتم به طرف ضریح... خلوت بود... ده پونزده نفر شاید... بوسیدمش... محکم ضریحشو بوسیدم و نوک زبونمو زدم به ضریح... گفتم: «یه کاری کنید رابطم با قم بیشتر بشه... حتی بتونم بیشتر بمونم... خانمم هم بیارم پیشم... یه کاری کنید که همایش امروز و فردا خوب و عالی بشه...»

رفتم نماز جماعت صبح... شبستان امام... تا حدود یک ساعت بعدش هم همونجا بودم... تا اینکه تقریبا دیگه داشت کم کم آفتاب میزد...


ادامه مطلب

🔷🔹از حضرت زین العابدین امام سجاد (علیه السلام) سؤال کردند: چگونه صبح کردی؟

🔶🔸 حضرت در پاسخ فرمود:

 صبح کردم در حالی که، هشت گروه از ما طلبکارند:

1⃣◀️ خداوند، طلب عبادت می کند؛

2⃣◀️ پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله) می خواهد به سنّتش عمل کنیم؛

3⃣◀️ خانواده، نفقه و خرجی می خواهند؛

4⃣◀️ نفس، خواهش هایی از ما دارد؛

5⃣◀️ شیطان، می خواهد از او پیروی کنیم؛

6⃣◀️ دو فرشته موکل (رقیب و عتید)، می خواهند درستکار باشیم؛

7⃣◀️ عزرائیل در پی گرفتن جانمان است؛

8⃣◀️ قبر در انتظار جسد بی جان ما است.

📒 بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۶۹

هنوز قم فرودگاهش راه نیفتاده بود... هنوز فارس زندگی میکردم... از فرودگاه شیراز رفتم فردوگاه تهران... از اونجا هم ماشین اداره اومد دنبالم و به طرف قم حرکت کردیم. 

من خیلی به اتوبان قم-تهران علاقه دارم. منو یاد یکی از تصمیمات بزرگ زندگیم میندازه که هنوزم که هنوزه سایه شیرینش بر زندگیم هست. توی همون اتوبان بود که راه من از راه یکی از بهترین رفقای دوره جوونیم جدا شد. اون موند و من رفتم. دو سه سال بعد، اون هم مجبور شد پاشه بیاد و دل از سایه دنج و راحت شهرستان بکنه!


ادامه مطلب