close
متخصص ارتودنسی
مامور امنیتی

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 307
  • کل نظرات : 43
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 18
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 870
  • بازديد ديروز : 921
  • گوگل امروز : 243
  • گوگل ديروز: 202
  • بازديد ماه : 36,897
  • بازديد سال : 197,140
  • بازديد کلي : 223,778
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.146.33.241
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

وقتی با ملکوت 22 صحبتمون تموم شد، بسیار حیرون و سرگردون بودم. با اینکه نتایج خیلی مهمی هم از نظر پرونده خودمون به دست آورده بودیم و هم از نظر بین المللی و منطقه... اما سرم داشت میترکید. خستگی و کم خوابی هم پیوست کنین به لیست سردرگمی و چاق و چله شدن بیش از حد پرونده!

 

وقتی شرایطمو اینجوری دیدم، دیگه نمیدونستم باید برم دنبال عطا؟ برم دنبال قاتل امین؟ قاتل امین و شخصیت عطا با هم یکی هستند؟ الان دنبال سر نخ از س.میت باشم؟ تکلیف این دخترا که دارن تو شرایط خاص زندگی میکنند چیه؟ و هزار تا مسئله که به پیوست این مسائل، محتوای داغون هارد عطا هم که ازش ارتباط با سازمان های کثیف جاسوسی دنیا دراومد هم اضافه کنید!


ادامه مطلب

تصمیم دارم براتون از دو شیوه «فنی» و «نرم» جاسوسی که در جزوات موسسه تحقیقاتی رابرت بود و ظاهرا مورد علاقه و مطالعه عطا هم قرار داشت صحبت کنم. اما به خاطر اختصار هر چه بیشتر و محدودیت های خاصی که دارم، مسائل فنی را فقط اسم میبرم و رد میشم ولی مسائل نرم را میخوام طی ادامه داستان و مصائبی که برای اون خانما پیش اومده، توضیح بدم.

 

روش های فنی جاسوسی (البته قدیمی) که در اون جزوات وجود داشت عبارت است از:


ادامه مطلب

عطا با این تیم چهار نفره که در واقع، سران چهار جریان جاسوسی تحت حمایت سازمان سیا بود در ارتباط بود. البته شواهد ما میگه که به احتمال زیاد، عطا نمیدونسته که اینا کین و چیکارن و از کجا تغذیه میشن؟! چون متن نامه ها و جواب هایی که عطا به اونا داده بود، اینو میرسونه و نمیشه از همین اولش عطا را خفت کرد و انگ جاسوسی به پیشونیش زد!

 

حتی عطا را میخواستن با خودشون برای شرکت در یکی از همایش ها به ایران بیارن اما مشکلی برای عطا پیش میاد و نمیتونه اونا را همراهی کنه. میخواستن عطا را به عنوان یک جوان موفق تحصیلکرده و صاحب ایده در منطقه غرب آسیا معرفی کنند. البته این پیشنهاد را به عطای تنها ندادن و چندین نفر دیگه هم باهاشون بودن که بررسی رزومه و زندگی اون افراد، خودش حکایت دیگری است!


ادامه مطلب

مسئله اصلی که از سال 1392 در هفته های اول روی کار آمدن دولت آقای حسن روحانی شکل گرفت بنظرتون چیه؟! دقیقا از اولین طرح هایی که وزارت امور خارجه ما بهش پرداخت و وزارت علوم هم به این مسئله با صدای بلند لبیک گفت و تمام قد ازش حمایت کردند، همین طرح «فولبرایت» بود!

 

اون چیزی که سبب شد این چیزا را وسط حجره پریا بگم، این بود که در سیستم عطا حنیف نژاد و فایل هایی که هاجر هک و ذخیره کرده بود، نامه ها و مقالات مهمی پیدا شد که بین عطا و افرادی رد و بدل شده بود که در خرداد تا آبان ماه سال 92 به ایران رفت و آمد داشتند!!


ادامه مطلب

امشب مجبورم دو قسمت بذارم. چون بعد از انتشار این دو قسمت، ممکنه هر بلایی سر این کانال در بیاد. پس لطفا با دقت و حوصله مطالعه کنید👇

مطلب اول درباره طرح بزرگی بود که سالهاست در حال اجراست اما کسی سر و صداش درنیاورده بود و خیلی مثلا چراغ خاموش حرکت میکردن... ولی از سال 92 و با روی کار آمدن دولت جدید در ایران، ساز و کارها به سمتی پیش رفت که تونستند فضای جدیدی به وجود بیارن و اون طرح چراغ خاموش که از دوره اصلاحات دنبالش بودند اما موفق نشده بودند را رسما کلید بزنند!

 

اون طرح چراخ خاموش در پوشش طرح جامع علمی آمریکا به نام طرح «فولبرایت» طراحی و عملیاتی شد!


ادامه مطلب

صابر گفت: «چطور فهمیدید هاجر خانومه؟! چرا اینقدر مطمئنید؟!»

 

گفتم: «من تو رو به زحمت انداختم و کلی ژینگولک بازی درآوردیم که دو تا مطلب رو بشه: یکی اینکه یگانه چیکاره است؟ دوم اینکه بالاخره ترس اط عطا بیفته به جونشون و اگر کسی داره باهاش همکاری میکنه، خودش اعتراف کنه. من این روش را بارها و در پرونده های مختلف امتحان کردم. اگر میرفتم و مینشستم جلوی اون دخترا و کلی حرف و حدیث میزدم، بازم نتیجه ای که میخواستیم نداشت!


ادامه مطلب

ما نگران بودیم که یه وقت دختر مردم سکته نکنه... اما اون موقع، یگانه داشت دو تا غول بیابونی را سکته میداد! به صابر گفتم: «صابر لطفا هیچ عکس العملی به خرج نده! یه وقت به طرفش نگاه نکنیا!»

 

یگانه ساکت... منم ساکت... صابر بیچاره هم پا در هوا...

 

دلمو زدم به دریا و گفتم: «صابر برگرد به طرفش!»

 

صابر گفت: «مطمئنید؟!»

 

گفتم: «آره... برگرد...»


ادامه مطلب

این پرونده خیلی برام متفاوت از بقیه پرونده ها بود. حساسیت من روی قم و ارادتم به طلبه ها و اهمیت ویژه ی امنیت خواهران طلبه، جوری شده بود که استرسم را بیشتر میکرد. مثل بقیه پرونده ها چندان عقل کل و مبتکر و این حرفها نبودم. و همین سبب شده بود که زود جوش بیارم... زود از کوره در برم... بچه های خودمون را تهدید کنم و این حرفها...

 

خودمم اینو میدونستم... تلاش میکردم دسپاچگیمو مخفی کنم اما نمیشد... نمیدونم میگیرید چی میگم یا نه؟! از اون دسپاچگی ها که دوس داشتم زود تموم بشه و تهدید از بین بره تا با خیال راحت بتونم دو سه روز دیگه هم قم بمونم و عشق و حال و حرم و بعدش هم با خیال راحت برگردم.


ادامه مطلب

جریان از این قرار بود که شب دوازدهم، یکی دو ساعت قبل از شروع مناظره نسیم و عطا، هفت نفرمون دور هم نشسته بودیم و زمین بازی خودمون را تعریف و چک میکردیم... این مرحله، ینی مرحله تعریف و چک کردن زمینی که قراره در اون بازی کرد، از خود بازی مهمتره!

 

پریا میگفت: اکثر تیم های فوتبال و والیبال، بخاطر «چینش درست نیروها» و «تقسیم به موقع فشارها» بر حریفشون چیره میشن... وگرنه اگر دقت کرده باشین، در بازی هایی که ستاره های جهان در یک تیم دور هم جمع میشن، برخلاف تصور همه، تعداد گل کمی میتونن بزنن! چرا؟ چون علی رغم اینکه همشون ستاره هستند، اما ترکیب و تقسیم خوبی ندارن و در نتیجه، همه مجبورن فقط روی توانمندی های خودشون حساب کنند و انگار نه انگار که بقیه هم هستن و میتونن توپ ساز و گل ساز خوبی برای هم باشن!

 

خلاصه...


ادامه مطلب

اون روز خیلی در حرم به من چسبید... حرف های جالبی از یک خانم طلبه شنیدم که اصلا فکرشم نمیکردم در اون حال و هوا زندگی کنن و نفس بکشن... ما درباره اونا چی فکر میکنیم؟ ... اما اونا واقعا جوری دیگه هستن!

 

مثلا اجازه بدید یه تیکه دیگه از صحبتاش را براتون بنویسم... صحبتایی که معلومه از سر درد و تکلیف هست... نه از سر اتلاف وقت و سر هم بندی... اون خانمه در حرم بهم گفت:

 

« اون حجره در اصل، مال پریا بود... اون تونسته بود ظرف مدت یک ماه، ما را دور هم جمع کنه... اصلا ذره بین برداشته بود و آدمایی را با معیارهای خودش دور هم جمع کرد... 


ادامه مطلب

گفتم: «اگر مایل باشید بریم یه جایی و بشینیم و در این باره صحبت کنیم. چون برام مهمه و باید زوایای بیشتری برام روشن بشه.»

 

قبول کردن و با اون خانمه و داداشش رفتیم حرم. تا حرم پیاده رفتیم. چون هم راهی نبود و هم میخواستم با اون روحانی جوون راه برم و با هم گپ بزنیم. یاد اون موقع ها که قم بودم و قدم میزدیم و به کتابفروشی ها سر میزدیم و...

 

من و اون طلبه جوون معمم جلو راه میرفتیم و خواهرش هم پشت سرمون داشت میمومد.


ادامه مطلب

ینی قیامت شدا... همه ریختن وسط... حتی از شوها و جلسات و مهمونیهای کازینوی استانبول هم خرتوخر تر شد... اینا همه داشتن جواب حرف های اون دختره را میدادن و اون دختره و من...

 

نمیدونم چطور براتون بگم... تا خودت دلت یه جوری قیلنج نرفته باشه نمیدونی چی دارم میگم؟

 

من که فقط برمیگشتم و میخوندم و مطالبی که برام نوشته بود مرور میکردم و تو دل خودم تحسینش میکردم... کاری که حتی واسه مامانمم نکرده بودم... چون کلا چیز قابل تحسینی جز خودم در زندگی سگیم سراغ نداشتم...

 

من ... که در افق محو...

 

اساتید... که جسارت نباشه... در حال تیکه پاره کردن کانال...


ادامه مطلب

عطا ادامه داد:

 

«من خیلی حرف برای گفتن آماده کرده بودم. از حرف های آخوندا گرفته تا مداحان هیئت های تهران و مشهد و چند تا شهر دیگه هم رصد کرده بودیم تا بتونیم اگر بحث گیر کرد، بزنیم تو دهنش و بگیم اینا... آخوندا و مداحان خودتون هم که دست پرورده خودتون هستند بعضیاشون همین حرفها را میزنند و حتی حرف هایی میزنن که ما تا حالا جرات گفتنش نداشتیم!

 

اون بانو به من گفت که : «این خوبه که حالت خوبه!» بهم گفت «امیدوارم شاداب زندگی کنی و کم نیاری!» بهم گفت «لابد به من اطلاعات غلط دادن!» بهم گفت «حرف و اقرار خودت برام مهم هست!»


ادامه مطلب

دقیقا سر وقت حاضر شد... منم از همیشه آماده تر بودم... همون لحظه حدود بیست نفر از اساتید و شاگرد اول های دانشکدمون هم آنلاین بودند تا بتونن به من فکر برسونن تا کم نیارم...

 

قرار بود اون شروع کنه... با شروعش داغونم کرد... با شروعش حتی گروه بیست نفره اتاق فکرمون هم هنگ کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت!

 

اون شروع کرد و گفت: «سلام آتا! خوبید؟ شب بخیر! قراره امشب من شروع کنم؟!»

 

گفتم: «سلام. آره. شروع کن!»


ادامه مطلب

عطا شروع کرد از دلخوشیش گفت:

 

«من شاگرد اول دوره ارشد فلسفه بودم... شاخ دانشگاهمون بودم و حتی اساتیدمون هم ازم میترسیدن و حریف سر و زبونم نمیشدن... به ما پروژه تحقیقاتی دادن که وارد فضای مجازی بشیم و تبلیغ کنیم... اولش بچه ها دل و دماغ به خرج نمیدادن... جز من... وقتی بقیه کار و گرد و خاک منو دیدن که چطوری با مخ دختر و پسرا بازی میکنم تشویق شدند اونا هم وارد گود شدند... جوری که همین حالا فقط دویست نفر آتئیست از دانشگاه ما دارن فعالیت مجازی در توییت و تلگرام میکنند.

 

وقتی وارد فضای مجازی شدم، ظرف مدت کمتر از 15 ماه، حدودا ده هزار نفر پایه ثابت پیدا کردم و به راحتی وقتی پست میذاشتم، حداقل سیصد چهار صد هزار تا شیر میشد و سرش دعوا میشد.


ادامه مطلب

گفت: «مامانم اینجوری میگه! میگه مرده! نمیدونم!»

 

گفتم: «خب حالا... میگفتی!»

 

ادامه داد و گفت: «تورو خدا اگر میتونید کمکم کنید... با سوال و جواب شما درباره پدرم و اینکه گفتین شاید جذب منافقین شده بوده، دوس دارم بیشتر بشناسمش... شما میتونید اطلاعاتی در این زمینه در اختیارم بذارین؟»

 

گفتم: «برام نمی ارزه... ببخشید اینجوری میگما اما فایده برای من نداره... تو الان اینجایی و زدن داغونت کردن چون میخواستن ازت حرف بکشن... اونوقت تو میخوای از من حرف بکشی؟ فقط میتونم بهت یه قولی بدم...»

 

گفت: «چه قولی؟»


ادامه مطلب

در مدتی که با هم پایین تنها بودیم، نشستیم رو صندلی و رو به روی هم حرف زدیم... بازم میخواست گریه کنه که بهش گفتم: «گریه چیز خیلی خوبیه... مخصوصا برای ما مردا... من قبول ندارم که میگن مرد گریه نمیکنه! غلطه... نمیگم گریه نکن... اما میخوام بگم اینجا چیزی تو را تهدید نمیکنه... خیالت راحت باشه... حتی کسی که تو را زده، الان تا هم فیها خالدونش گیره و داره جواب پس میده...

 

پروندت هم هر جور تو خواستی مینویسم... اصلا قلم و کاغذ میدم خودت تا حتی کاغذی هم که باید بازجو پر کنه، خودت سر دل استراحت پرش کنی و هر چی دوس داشتی و به نفعت بود بنویسی!


ادامه مطلب

علوی که داشت چشماش چارتا میشد، گفت: «چشم... راستی حاجی غسل چی؟ غسل و کفن نمیخواد؟!»

 

گفتم: «نه بابا ... ولش کن... کی اینو میشناسه؟ اصلا مهم نیست... پاشو که کار داریم... بده ببرن وسط یه بیابون چالش کنن و بیان!»

علوی پاشد و رفت... من همینطور نشسته بودم بالای سر اون جوون و به چهره و بدنش نگاه میکردم... وقتی تنها بودیم گفتم: «ای بیچاره! حتی نتونست برای بار آخر بابا و مامان بدبختش را ببینه و ازشون خدافظی کنه! حالا چی بر سر اونا میاد؟ خدا صبرشون بده... داغ جوون خیلی سخته!!»


ادامه مطلب

به علوی گفتم: «نگو بخاطر این، اینجوری بهم ریختی که باورم نمیشه! به هوش نیومده که نیومده... اصل کاری را بگو... مشکل تو چیه این وسط؟! الان چرا خرابی؟! این که چیزی نیست!»

 

یه نفس عمیق کشید و گفت: «مشکل اینه که دلم خیلی براش میسوزه... با تمام زرنگیش اما احساس میکنم بچه است... اینی که الان پایین افتاده، خیلی آدم عجیب غریبیه...

 

وقتی داشتیم روی کانال ها و گروه های آتئیست ها کار میکردیم، بهش برخورد کردیم... بچه ها ردش را از یکی از اکانتاش در تلگرام زدند... خودم روش کار کردم... چند شب درگیرش شدم و باهاش حرف زدم و حتی نصیحتش کردم... اما اثری نداشت و ادامه میداد و هر روز حرف ها و مطالب زشت تری کیگذاشت... تا اینکه هفت هشت روز طول کشید تا تونستیم اعتمادشو جلب کنیم!»


ادامه مطلب

دو هفته بعد...


داشتم برای جلسه ستاد آماده میشدم... باید ارائه گزارش میدادم... گزارش پرونده ای که خیلی لایه های پنهان داشت و من فقط به صورت گذرا به بعضی از مسائلش در این چند صفحه ای که خوندید اشاره کرده بودم.

ساعت 10 صبح جلسه داشتم... معاون وزیر و نماینده سپاه و سازمان و اداره خودمون هم بودند و قرار بود 10 نفر از کسانی مثل من که پرونده های گوناگون را پیگیری کرده بودند گزارششون را ارائه بدهند...


ادامه مطلب

اتفاقاتی که در طول این پرونده افتاد، همه را انگشت به دهان کرد و باورمون نمیشد همه چیز به هم اینجوری خط و ربط پیدا کنه!


عفت و فائزه دستگیر شدند... خیانت های متعدد زنی موسوم به عفت، محرز بود... فائزه خیلی براش دست و پا زدند و از همون ساعات اولیه دستگیریش، از اکثر شبکه های ماهواره ای سلطنت طلب و بهایی، خبرش را در کنار خبر ندا اعلام میکردند و انگشت اتهام را به طرف نظام میگرفتند!



ادامه مطلب

هنوز جو آروم نشده بود... هر چند بچه های امنیتی و انتظامی تونسته بودند کنترل کنند اما بازم خیلی کار ریخته بود رو سرمون...


اولین کاری که کردم، این بود که با بچه هایی که از حسینیه تا کف خیابون وزارت کشور با اونایی بودند که از قم اومده بودن و برخورد کرده بودن و نذاشته بودن مشکل حادی از ناحیه اونا پیش بیاد، تماس گرفتم... گفتن از اون طرف، همه چیز در کنترله... مهره های اصلی که شعار و توهین علیه نظام و رهبری سر میدادند، با حکم دادگاه ویژه روحانیت برخورد کردند... بقیشون هم یا پراکنده شدند یا متواری هستند.



ادامه مطلب

دیشب چیکار کردید باما😭😭😭

شوهره من تو سال 88 یکی از بسیجی هایی بود که همراه داداشها و صمیمی ترین دوستانش رفتن تا نذارن کسی به نظام و ملت و غيرتمون چپ نگاه کنه حدودا یک ماه ما هرچی ميديديمش زخمی و ناراحت و بهم ریخته بود اما هييييچيييي نميگفت اصلا صحبت نمی کرد فقط میگفت دعا کنید دعا کنيد

یکی از صمیمی ترین دوستاش چنان ضربه ای به سرش زدن که هنوز بعد از 7سال بیمارستان روانی بستریش میکنن خانمش میگفت یکساله که باید آمپول بزنه که بخوابه😔😔😔

منو همسرم اون موقع نامزد بودیم.مادرشون ميگفتن شبها وقتی ميخوابه با صدايه گریه و یا زهرا گفتنش همه رو بیدار ميکنه😭😭😭

وقتی ما با هم ازدواج کردیم الحمدلله حال روحيش خوب شده بود تا امشب که با هم مستندو خوندیم وقتی وضعیت233رو خوند مثل یه زن گریه ميکرد😭😭😭😭نصف شب هم با صدای یازهرا بيدارشديم 😭😭😭

قبلا شک داشتم ولی الان مطمئنم صحنه هایی دیده که این حالت بهش دست میده 😭😭😭خدا صبر بده به خانواده های شهدا 😔😔😔 صبر و تحمل بده به اونايي که این صحنه ها رو ديدن😔😔😔و لعنت کنه عاملین فتنه رو ان شاءالله



ادامه مطلب رو ببینید


ادامه مطلب

نتونستم تحمل کنم... جون دادن که نه... کشتن یه زن مظلوم و شجاع... جلوی اون همه نامحرم... هیچ کاری هم از دستت بر نیاد... با میلگرد سنگین... چشمام دیگه بسته شد... نفهمیدم چی شد...

وقتی به هوش اومدم، علاوه بر خون زیادی که از کمر خودم رفته بود، غم بچه هام تو کف خیابون هم رو دل و سینم سنگینی میکرد... به زور نفس میکشیدم... چندان قادر به تکلم نبودم... به زور تونستم حرف بزنم... به کسی که بالای سرم بود به زور و بدبختی تونستم بگم: «بچه ها را آوردن؟! ابوالفضل... 233 ...»


ادامه مطلب

وقتی 233 داشت از جون و سر ابوالفضل محافظت میکرد تا ضربه مغزیش نکنند، اون طرف تر داشتن بنزین میریختند روی موتور ابوالفضل... موتور هم به 233 و ابوالفضل نزدیک بود... آتیشش زدند... خود موتور هم بنزین داشت... یه انفجار هم به خاطر باک موتور رخ داد... دود و آتش و سوختن و قتلگاه و یه زن و یه ابالفضل و عمود و میلگرد و چشمای نامحرم و ........ یاحسین...


ادامه مطلب

همه به خون نیاز دارند... چه حق ... چه باطل... حق برای پیشبرد اهدافش... باطل هم برای پیشبرد اهدافش... اما باطل، به جون بی گناه و با گناه میفته... ولی حق، حاضره خودشو فدا کنه تا با خونش بقیه بیدار بشن!


بولتن محرمانه و موثق داشتیم... میدونستیم که شورشیا با خودشون گفته بودن: « ما نیاز به 72 نفر کشته داریم... به عدد شهدای کربلا... حتی اگر رژیم ایران این کارو نکنه، خودمون دست به کار میشیم...»


ادامه مطلب

عبداللهی بالاخره جواب داد... با حالت دسپاچگی گفت: «دارن میبرنش... دارن میبرنش... ندا خورد زمین... هیچیش نیست... کسی با یه زمین خوردن ساده و معمولی ازش اینقدر خون نمیریزه... دو نفر بالای سرش بودند ... همون دو نفر دارن سوارش میکنن... دو نفر هم فیلم برداری میکردن... الان دارن سوار ماشینش میکنن...»


ادامه مطلب

وقتی به هوش اومدم، روی تخت بیمارستان بودم... خیلی ازم خون رفته بود اما الحمدلله تونسته بودن مانع از خونریزی شدیدش بشن. لبام خشک شده بود... یکی از پرستارها میخواست برام آب بیاره که دیدم یکی از بچه های واحد سیار، اومد کنار تختم... گفتم: «کو عفت؟ کو اون سه نفر؟ چی شدن؟!»



ادامه مطلب

خیلی وحشیانه داشت با چاقوش بازی میکرد... اما سردرگمی بچه ها و منتظر دستور من بودنشون بیشتر روی اعصابم بود و اذیتم میکرد...


با لگد زدم تو دستش و مچش درد گرفت و بالاخره چاقوش از دستش افتاد... یقه به یقه شدیم... هیکلش یه سر و گردن از من بزرگتر بود... آدمایی که یه سر و گردن از شخص بزرگتر هستند، نقطه ضعفشون برای زمینگیری، نیم تنه پایینشون هست... چرا که خیلی تسلطی هم بر نیم تنه پایینشون نسبت به بالا تنه ندارند!



ادامه مطلب

اون شب، حالت فوق العاده اعلام شده بود... چون اونا قصد رفتن نداشتن و تا فرداشبش اونجا موندند... تلاش های جزئی برای پراکنده کردن مردم صورت گرفت اما چون اونا وارد فاز وحشیانه و توحش نشدند و برنامشون اجتماع آرام بود، دستور اومد که برخورد و تنش ایجاد نکنید... فقط چند بار از بلندگوهای وزارت کشور اعلام شد که «لطفا متفرق بشید» و «نظم عمومی را به هم نزنید» و «اجتماع نکنید»... اما کسی گوش نمیداد...


ادامه مطلب

به عفت خیلی نزدیک شدم... میخواستم اگر خواست بره بالا و میکروفن برداره، جلوش بگیرم و نذارم اون میکروفنو برداره... اما وقتی خیلی بهش نزدیک شدم، دیدم رفت کنار اون جایگاهی که بالای یه ماشین شاسی بلند شیشه دودی درست کرده بودند ایستاد و با چند نفر حرف زد... نمیتونستم لب خونی کنم چون پشتش به من بود...



ادامه مطلب

عصر روز انتخابات بود... بوی خوبی از بعضی ستادهای انتخاباتی نمیومد... بعضیا از پشت خنجر خوردند و حتی اعضای ستاد انتخاباتشون هم به اونا رای ندادند... بعضیا هم داشتند پیامک تبریک و شادباش بخاطر پیروزی قطعی نامزدشون در انتخابات میدادند... بعضی از خبابونا هم شاهد پیاده روی تعداد قابل توجهی از مردم، بدون هیچ شعار و تنش خاصی بود!


ادامه مطلب

اون شب، طولانی ترین شب زندگی هممون تا اون موقع بود! شما تصور کنین: من دنبال عفت... ابوالفضل دنبال زهره توی باغ های اطراف تهران و میون یه مشت گرگ صفت... عبداللهی با تمام شجاعت و ایثارش پشت دیوار سفارت انگلیس و منتظر کوچکترین تحرک از طرف ندا... 233 هم ناجون و آسیب دیده با دو سه تا دنده شکسته روی تخت بیمارستان... با خودش که حرف زدم چیزی نگفت... اما پرستارش میگفت تنفسش مشکله و مشکل جدی تنفسی پیدا کرده...


ادامه مطلب

ابوالفضل سریعا رفت دنبال کسانی که زهره را برداشته بودند و داشتند میبردند... معلوم بود که یا بهش نیاز دارن و زهره، کار ناتموم داره که باید تمومش کنه... و یا میترسن از اینکه زهره بیفته دست ما و مسائل خاصی را لو بده... و یا شاید هم هر دو!


حرفای عبداللهی غیر منطقی نبود که گفت: « باید منو وارد عملیات کنین!  زهره با 233 و ابوالفضل... فائزه چون چهره خبری هست، خودشون هواش دارن و به درد مراقبت نمیخوره... عفت هم با شما... چون پروژه اش سنگین تر و سیاسی تر از بقیه است... ندای متواری شده مسلح گرگ بیابونی هم برای من!...»


ادامه مطلب

وقتی من داشتم با شونه چپم حرف میزدم، اونا با چشمای گرد شده یه لحظه به هم نگاه کردن... به محضی که جملم تموم شد، زدم زیر دست همونی که دست گنده و زمختش روی صورتم بود ... تا آزاد شدم، فورا اون یکی را هم با یه لگد محکم به ران پای راستش، زمینگیر کردم... این کارو کردم و زدم به چاک...



ادامه مطلب

وقتی به هوش و حال اومدم، فورا به ساعت نگاه کردم... دیدم حدود 40 دقیقه سرم روی همون میز جلویی گذاشته بودم و از حال رفته بودم... سه چهار تا از بچه ها اومده بودند پیش ما و داشتن با دستگاه ها ور میرفتن... یه پرس قیمه و دو تا نون و خرما روی میز بود... از تدارکات آورده بودن... تا لقمه گرفتم، هنوز نگذاشته بودم تو دهن که از عبداللهی پرسیدم: «از 233 چه خبر؟!»



ادامه مطلب

به محض اینکه صدای 233 را شنیدم، انگار منو برق گرفته باشه... پریدم بالا... گفتم: «233 اعلام موقعیت لطفا!»


با همون وضعیت دشوارش گفت: «خیابان سیزدهم... موقعیت 41 ... اعلام دستور؟!»


با این نحوه اعلام، داشت میگفت که: جای قبلی که بودم درگیری شدیدی شد... من الان اطراف میدون محسنی هستم... روی سطح زمین نیستم... سوژه ام تحت کنترله... احتمال شنود دشمن وجود داره... خودم در خطرم... زدن دنبالم... حالمم خوب نیست... نیاز به کمک فوری دارم!


ادامه مطلب

ابوالفضل از اون طرف گرفتار... گرفتار کسانی که انبار باروت هستند و یه مشت شغال در لباس بره هم بهشون اضافه شده... 233 هم از اون طرف گرفتار... وسط دل ستاد فتنه... بین یه مشت آدمی که مشخص بود برای حق و حقوق و عدالت و دموکراسی نیومدند اونجا...


فورا ابوالفضل را گرفتم... «ابوالفضل جان کجایی؟!»


گفت: «سر پستم حاجی! اوامر !»


ادامه مطلب

دیگه مطمئن شدم که قراره اونا به قم نرن و همین تهران بمونند! بمونن برای انتخابات و پس از انتخابات! قراره بمونن ببینن نتیجه چی میشه؟! اونم با چه هیبتی؟! کفن و قرآن!


اینبار خیلی عجبیه! معمولا دردسرهای انتخابات و اعتراضاتش همیشه بعد از انتخابات بوده... اما اینبار بچه های ما حدود یک سال کار مستمر و نفسگیر... اما داره دردسرها از قبلش کلیک میخوره!



ادامه مطلب