close
متخصص ارتودنسی
مستند امنیتی کف خیابون - قسمت 20

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 264
  • کل نظرات : 26
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
  • تعداد اعضا : 16
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 1,043
  • بازديد ديروز : 1,221
  • گوگل امروز : 119
  • گوگل ديروز: 267
  • بازديد ماه : 24,498
  • بازديد سال : 83,483
  • بازديد کلي : 110,121
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.205.126.164
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

مامانم گفت: «زود باش افشین! زنگ بزن اورژانس!»

 

افسانه را بردیم بیمارستان... من از حرفهایی که مامانم با پرستارها و دکترا میزد چیزی نمیفهمیدم... فقط منو مدام میفرستادن دنبال نسخه و دارو و تشکیل پرونده و...

 

افسانه به هوش اومد اما خون ریزیش بند نمیومد... به زور بند آوردن... افسانه مثل مارگزیده به خودش میپیچید... یکی دو بار از مامانم پرسیدم افسانه چش شده؟

مامانم با عصبانیت و ناراحتی گفت: «به تو چه؟ یه مشکل زنونه است... برو رو صندلی بیرون بشین تا بیام... برو دیگه...»

 

رفتم تو سالن انتظار و نشستم روبروی تلوزیون... ساعت دو و سه نصف شب بود... دکتر نداشتن... گفتن دکتر صبح میاد... مجبور بودیم اونشب بیمارستان بمونیم... تا اینکه دیدم مامانم از اتاق افسانه اومد بیرون... مستقیم رفت سراغ پرستاری که سن و سالی هم داشت... منم پاشدم رفتم پیشش... اما پشت سرش ایستادم... میخواستم نفهمه که دارم میشنوم...

 

پرستار به مامانم گفت: «چندم باید ....... ؟»

 

مامانم گفت: «نمیدونم... شاید همین روزا... آره همین روزا...»

 

پرستار گفت: «ماه قبل چی؟ منظم بوده؟»

 

مامانم گفت: «نمیدونم خانم... من چه میدونم.... حالا چشه دخترم؟»

 

پرستار گفت: «آخرین مراجعش به پزشکش کی بوده؟»

 

مامان گفت: «فکر کنم یک ماه قبل... شمال... !»

 

پرستار گفت: «مطمئنی خانم؟ فکرش کن... باید دقیق بدونم...»

 

مامان گفت: «نمیدونم... میشه بگید چی شده؟»

 

یه لحظه پرستار چشمش به من خورد... مثلا جوری که من نشنوم، سرش را به مامانم نزدیک کرد و یه چیزی گفت... مامانم با چشمای گرد شده و تن صدای آروم بهش گفت: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... اما فکر کنم دکتری که با دوستش رفته بود، از اون دکترای مجوز باطل بوده... چطور حالا؟ چیزی شده؟»

 

پرستار با تعجب گفت: «چطور حالا؟ همینطور که داری میبینی! همین که الان بعد از سه ماه، داره به زور سقط میکنه اما ... خدا کنه حدسم درست نباشه!»

 

مامان گفت: «میشه واضح تر بگی؟!»

 

پرستار آروم گفت: «ممکنه سقط شده باشه اما هنوز بخشی از بدن جنین.... نمیدونم حالا... اصلا بذار صبح دکتر بیاد خودش معاینش کنه!»

 

داشتم دیوونه میشدم... سقط چیه دیگه؟ جنین کدومه؟ ینی چی این حرفها؟ ینی افسانه ...؟ ینی خواهر من...؟ ینی اون مدت که شمال میرفتن و حتی آرایشگر مخصوص مزون را هم با خودشون میبردن...؟

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

نظرسنجی

قالب جدید چطوره ؟ دوس دارین؟