close
متخصص ارتودنسی
مستند داستانی حجره پریا - قسمت 30

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 307
  • کل نظرات : 43
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 3
  • تعداد اعضا : 18
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 771
  • بازديد ديروز : 921
  • گوگل امروز : 242
  • گوگل ديروز: 202
  • بازديد ماه : 36,798
  • بازديد سال : 197,041
  • بازديد کلي : 223,679
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.146.33.241
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

تا جواب «بله» را از خانمم گرفتم، گوشیو برداشتم و زنگ زدم خونه پریا و اینا... چون خیلی فرصتمون محدود بود و همین حالاش هم از برنامه هامون و اقدامات امنیتی پیشگیرانمون عقب بودیم.

 

الحمدلله خط ها درست شده بود و گرفت...گوشیو گذاشتم رو حالت آیفون... وقتی گوسیو برداشت گفتم: «سلام علیکم. احوال شما؟ جسارتا با سرکار خانم شفق کار داشتم!»

 

خانمی که پشت تلفن بود گفت: «علیکم السلام. خواهش میکنم. حضرتعالی؟!»

 

گفتم: «محمد .......... هستم. قرار بود خدمت برسیم برای پاره ای توضیحات. تشریف دارن؟!»

گفت: «بله. میتونید تشریف بیارید. جسارتا با خانمتون هستید؟!»

 

گفتم: «بله. ایشون هم تشریف دارند. پس شما در جریان دیدار امروز بودید!»

 

گفت: «بله. هماهنگ کرده بودند. ان شاءالله چه ساعتی منتظرتون باشیم؟!»

 

گفتم: «ما همین حالا هم میتونیم خدمت برسیم. البته اگر برای شما مشکلی نداشته باشه!»

 

گفت: «بزرگوارید. نه. مشکلی نیست. منتظرتون هستیم.»

 

بعدش فهمیدم که کسی که باهام اون لحظه پشت تلفن حرف زد، «پریا خانوم» قصه مون بود! یه لحظه ذهنم گفت که احتمالا خودش باشه. چون اسم هماهنگی و اینا را آورد.

 

خلاصه...

 

حرکت کردیم و زن و بچه ها را برداشتیم و رفتیم خاک فرج. برام جالب بو.د که خانمم و بچه ها خیلی طبیعی و معمولی برخورد داشتند! ینی اصلا خانمم حرفی یا سکوت قابل تاملی یا خلاصه چیزی که دلالت بر مشغولیت ذهن و این چیزا باشه نداشت و انگار نه انگار!

 

جلوی خونه پریا و اینا... وقتی میخواستیم پیاده شیم، چند لحظه ای تو ماشین موندیم. به خانمم گفتم: «خانمی! یه سوالی دارم که مییخوام تا قبل از اینکه وارد این بازی بشی، برام روشن کنی!»

 

گفت: «جانم!»

 

گفتم: «هیچوقت یادم نمیره... وقتی میخواستم برم ماموریت «فتنه» و چند ماه تهران بودم، اولش یادته چه بلایی سرم آوردی و چه لیچارها بود که بارم کردی؟! یا مثلا همین ماموریت کردستان و یا مثلا همین ماموریت خمینی شهر و خلاصه چند تای دیگه... حسابی اولش یا وقتی برات تماس میگرفتم، از خجالتم درمیومدی ... طوری که فقط خدا خدا میکردم که اون لحظه هایی که تو داری من و سازمان و امنیت ملی و اینا را مورد عنایت قرار میدی، توسط همکارام شنود نشه و پدرمو در نیارن! سوالم اینه: چی شده که الان، یهویی... خیلی ریلکس و راحت داری میری تو کندوی زنبور و وارد یه عملیات میشی و نقش پوشش بازی میکنی و هیچی نمیگی؟! واسم سواله که اگر اینقدر از کار و حرفم بدت میاد، پس چرا الان اینجایی؟!»

 

خانمم یه نفس عمیقی کشید و یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: «میگم هنوز خانما را نشناختی نگو نه! خیلی به هوش و ذکاوت خدادادیت نناز! تو هر چی هم باشی و هر که هم بشی، بازم قادر نیستی ذات یک «زن» را بشناسی! خداشاهده اینو برای حال گیریت نمیگم. برای رو کم کنی نمیگم. این یک واقعیته که مردها هیچوقت نمیتونن یک زن را آنگونه که هست بشناسند.

 

تو به این نگاه نکن که تلوزیون و رسانه ها و ماهواره ها و اینا، مردها را یک آشپز قابل و یا یک خیاط ماهر نشون میدن! و یا جدیدا بعضی از آرایشگاه های فاسد زنانه در تهران دست مردهاست و یا مثلا مردها حتی دارن دکتر زنان و زایمان میشن و اینا... به اینا نگاه نکن! اینا همش توطئه است. توهم توطئه ندارما... اما اینقدر میفهمم که اینا همش توطئه است!

 

به این نگاه کن که همه شون این کارها را میکنن فقط به خاطر اینکه زن ها را درست نشناختند! و حتی دست هایی پشت پرده هست که قابلیت های زنان را حتی در مواردی که از اول خلقت مال جنس زن جماعت بوده، مصادره کنه و هر جور خودش (مرد) خواست ازش استفاده کنه! اینم از اینکه اصلا نذاشتن قابلیت های یک زن به گوش و چشم شما مردها بیاد!

 

اما محمد جان! اگر موقع ماموریت هات من حرفی میزنم و بد خلقی میکنم، چون نمیدونم بعدش زنده میبینمت یا نه؟ تو هر بار رفتی ماموریت و برگشتی، یا یه مدت چلاق بودی! یا یه مدت قلبت یکی در میون کار میکرد... یا خونی و مجروح میایی خونه! یا خلاصه یه بلایی سرت آوردن!

 

من اگر حرفی میزنم، به خاطر دلسرد کردن تو و تکلیفت نیست! به خاطر علاقه ای هست که بهت دارم. تو چرا فکر میکنی من از حرفه و شغلت بدم میاد؟ اصلا هم بدم نمیاد! مگه واجب تر از تامین امنیت ملت و مردم داریم؟ خب نه!

 

بد اخلاقی من، به خاطر اینه که هون لحظه دارم دیوونه میشم! داره سرم منفجر میشه که بین تکلیفت و بین بی صاحب شدن و بی پناه شدن من، باید یکی را انتخاب کنم! باید بین دلم و بین امنیت مردمی که تا نصف شبها تو پارتی و مجالس زهرماری شرکت میکنن و میرقصن، یکی را انتخاب کنم!

 

من اگر بمیرم، تو پامیشی میری یه زن دیگه میگری و خیلی هم بخواد بهت سخت بگذره، یک سال هست و حتی اگر نخوای، مجبورت میکنن که به خاطر بچه ها هم که شده، یه زن برداری بیاری تو خونه و بشه مامانشون! اما ما زن ها چی؟! اگر خدایی نکرده تو نباشی، من میشم یه زن بیوه و هزار تا کوفت و زهرماری که خودت بهتر از من می دونی! نباید شوهر کنم... چرا؟ بخاطر بچه ها. نباید یادت کنم! چرا؟ به خاطر بچه ها! نباید گریه کنم! چرا؟ بخاطر بچه ها.

 

حالا فهمیدی چقدر مهمی؟! فهمیدی چقدر تو زندگیم مهمی؟! فهمیدی حتی اگر دوستت هم نداشته باشم، اما چقدر تو زندگیم اثر داری و خوبه که هستی؟! حالا وقتی میگی دارم میرم ترکیه و میدونم که با یه مشت اسرائیلی از خدا بی خبر قراره گلاویز بشی، یا وقتی میگی دارم میرم تهران و میدونم که قراره با ......... در بیفتی، توقع داری مثل این دختر با حالا، واست شعار بدم و مقنعه چونه دار سر کنم و تکبیر و الله اکبر بگم؟!»

 

دهنم قفل شد... چی بهش باید میگفتم؟! فقط یه کمی با خنده گفتم: «پس چه بزرگواری میکنی که فحشم نمیدی! با این همه چیزایی که تو ذهنت میگذره! ای بزرگوار! ای از ما بهترون! ای فهمیده! ای زن انقلابی! راستی گفتی زن دوم... میخواستم بشینیم یه کم دربارش با هم ....»

 

نذاشت جملم تموم بشه... با چشمای گرد و یه کم عصبانیش گفت: «بسه! پاشو که دیگه داری چرت و پرت میگی! پاشو!»

 

پیاده شدیم... ساک و وسایل خانم و بچه ها برداشتم و رفتیم دم در خونه پریا. زنگ زدم. آیفون داشتن. وقتی خودمو معرفی کردم، درب باز نشد. بلکه خودشون اومدن و در را باز کردن! (این خودش نکته جالبی بود. وقتی کسی را هنوز خوب نشناختند، در را فوری باز نکردن!)

 

وقتی رفتیم داخل، یه خونه خیلی خیلی ساده و نسبتا قدیمی بود. شاید حداکثر هفتاد متر هم نبود. دو تا اتاق داشت و یه حیاط کوچیک و حمام و دسشویی.

 

شیش نفر خانم که با خانم خودم میشدن هفت نفر! هفت نفرشون کاملا محجبه با چادر مشکی و سنگین و رنگین اومدن نشستن. یگانه اون لحظه نبودش. اما بعد از یه ربع اومد. جو سنگین بود و تا حالا در جمع خانمهای به اون وزانت و وقار ننشسته بودم! حتی بعدش برای علوی میگفتم: والا ما صد بار در جمع و جلسه معاون وزیر و خود وزیر و کله گنده های مملکت بودیم و نشستیم و حرف زدیم. ولی هیچ جلسه ای به اندازه جلسه اول خونه پریا و اینا نبود! از بس سنگین بودند و وقار داشتند!

 

آدم نمیدونه اسم اینا را بذاره «زن»! یا اسم اون عروسکهای خیمه شب بازی کف خیابون؟!

 

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: