close
متخصص ارتودنسی
مستند امنیتی کف خیابون - قسمت 30

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 290
  • کل نظرات : 31
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 17
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 150
  • بازديد ديروز : 1,579
  • گوگل امروز : 20
  • گوگل ديروز: 153
  • بازديد ماه : 150
  • بازديد سال : 125,820
  • بازديد کلي : 152,458
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.159.120.168
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

233 انگار برقش گرفته بود... گفت: «وای بر من! شاید حق با شما باشه! اجازه بدید رصد کنم ... اطلاع میدم.»

 

233 اومد رو خط... گفت: «قربان! خودشه!»

 

گفتم: «حدسم درست بود؟!»

 

گفت: «کاملا حق با شما بود. رویا سرنشین نیست... اون داره رانندگی میکنه... با یه تیپ به هم ریخته... نمیدونم چرا متوجه این نشدم!»

 

گفتم: «مشکلی نیست... چون تو فقط مواظب بودی که ماشینو گم نکنی... چشم از بدنه و پلاک ماشین برنداشتی... اما چندان توجهی به سرنشین ها و راننده نکردی... تقصیر تو نیست!»

خب این بازی ها را نمیدونم چرا داشتن درمیاوردن! چرا زدنش... با اون وضعیت سوار ماشینش کردن؟ چرا رانندش کردن؟

 

پرسیدم: «کدوم محور هستین؟»

 

گفت: «به طرف 33 غربی!»

 

به gps دقت کردم... گفتم: «صبر کن ببینم... گقتی کجا؟»

 

گفت: «33 غربی!»

 

گفتم: «ینی دارن میان طرف من! ای داد... اونا دارن میان طرف بیمارستان! دارن میان به طرف افسانه... ازشون چشم برندار... مسلحی؟»

 

گفت: «بله قربان! مسلحم... اما حالا بالاخره چیکار کنم؟ درگیر شم؟ درگیر نشم؟»

 

گفتم: «منتظر دستور باش!»

 

فورا برگشتم جلوی بیمارستان... میدونستم که نیروهامون کم هستند و اگر اونا آموزش دیده باشن، با یکی دو نفری که از دور مواظب افسانه بودن، نمیشه باهاشون درگیر شد...

 

احساس تنهایی میکردم... نیاز داشتم که یکی دیگه هم باشه و به من فکر برسونه... با خودم میگفتم: حالا اگر خواستن افسانه را ترخیص کنند چیکار کنم؟ اصلا درگیری لازم نیست... بالاخره مادر هست و میخواد بیاد دخترشو ببینه یا ببره... اما... نه... نباید اونا برسن به بیمارستان... چون نباید تا دو سه ساعت، که البته اون زمان تقریبا دو ساعتش داشت تموم میشد، همدیگه را ببینند... چون نباید بفهمه که افشین زنده است یا مامانه نباید بفهمه که من با دخترش دیدار کردم...

 

داشت زمان از دستمون میرفت... معمولا زمان اینجور موقع ها از هر لحظه ای تندتر میگذره و دست و پای آدم گم میشه... ما به افسانه در سکرت باشه نیاز داشتیم... ما به اطلاعات اون سه نفر از بچه های خودمون که داشتن روی تشخیص هویت و... کار میکردن نیاز داشتیم... ما به اینکه وقت بخریم نیاز داشتیم... به اینکه حداقل یکی دو ساعت زمان داشته باشیم نیاز داشتیم...

 

گفتم: «233 هستی؟!»

 

گفت: «درخدمتم قربان!»

 

گفتم: «من زمان میخوام»

 

گفت: «ینی مثلا چقدر؟!»

 

گفتم: «هر چی بیشتر بهتر!»

 

گفت: «بدون درگیری؟!»

 

گفتم: «به ولای مرتضی علی اگر یه بار دیگه اسم درگیری آوردی، خودت میدونی!»

 

گفت: «چشم... سعیمو میکنم... ببینم میتونم چیکار کنم... گفتین دو سه ساعت کافیه؟»

 

گفتم: «آره ان شاءالله... امیدوارم کافی باشه!»

 

گفت: «چشم... یاعلی!»

 

گفتم: «صبر کن... صبر کن... میخوای چیکار کنی؟»

 

خیلی صداش واضح نبود... من فقط دعا میکردم حالا حالاها سر و کلشون پیدا نشه... فقط شنیدم که 233 گفت: «تصادف نمیکنم... اومدیم و از روم رد شدند و رفتند... پس فقط یه راه میمونه... باید یه چیزی از تو ماشینشون بردارم و بزنم به چاک که بیان دنبالم!»

 

ادامه دارد...

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: