close
متخصص ارتودنسی
مستند امنیتی کف خیابون - قسمت 29

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 264
  • کل نظرات : 26
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 5
  • تعداد اعضا : 16
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 1,031
  • بازديد ديروز : 1,221
  • گوگل امروز : 119
  • گوگل ديروز: 267
  • بازديد ماه : 24,486
  • بازديد سال : 83,471
  • بازديد کلي : 110,109
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.205.126.164
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

همینجوری که 233 داشت نفس نفس میزد و حرف میزد، دستمو بی اختیار محکم به فرمون گرفته بودم و فشار میدادم. دوس داشتم از ماشین پیاده شم و از فشار هیجان، تا محل درگیری بدوم!

 

گفتم:« 233 حرف بزن! چی شده؟ مامور به درگیری نیستی... حتی اگر جونتو از دست بدی... اون که نمیشناستت!»

 

233 گفت: «نه قربان! دارن میبرنش... یه زنی را سوار ماشین کردن و دارن میبرنش... زنه داره سر و صدا میکنه! اما هیچکس بهش توجه نمیکنه... ممکنه جونش در خطر باشه... چی دستور میفرمایید! قربان لطفا سریعتر!»

اصلا ذهنم کار نمیکرد... آخه چرا درگیری؟ مگه چه مشکلی دارن که بخوان به زور ببرنش؟! نمیفهمیدم... باید یه چیزی... دستوری... کاری ... خلاصه یه حرفی به 233 میزدم... گفتم : «هیچ کاری نکن... حتی اگر کشتنش... فقط تعقیب... یه چیزی پیدا کن و خودت تنها برو دنبالشون... بقیه باید همونجا باشن... 233 تکرار میکنم... برو دنبالش»

 

233 گفت: «چشم قربان! اصلا درگیر نشم؟»

 

با عصبانیت گفتم: «مثل اینکه از درگیری خوشت میادا... دو بار گفتم نه... چرا دوباره میپرسی؟!»

 

⏱ سه دقیقه گذشت...

 

گفتم: «233 لطفا اعلام موقعیت!»

 

گفت: «22 شرقی... به طرف اتوبان!»

 

گفتم: «چرا صدای سر و صدا میاد؟! مگه داری با چی و با کی میری دنبال سوژه؟!»

 

گفت: «تنهام قربان! موتور یه پسره را از جلوی بانک کش رفتم!»

 

با تعجب گفتم: «بله؟!!! بانک دوربین داره ها... شر نشه برامون!»

 

گفت: «نه قربان! پشتم به دوربینش بود... دفعه اولم که نیست!»

 

گفتم: «هنوز هم درگیرن؟!»

 

گفت: «نمیبینم! اجازه بدید از تو جدول برم و بهشون نزدیک تر بشم!»

سه دقیقه دیگه هم گذشت...

 

گفتم: «233 کجایی؟ اعلام موقعیت!»

 

جوابی نشنیدم! دوباره گفتم... جواب نداد... برای بار سوم گفتم... تا اینکه اومد پشت خط و گفت: «قربان! بهشون نزدیک شدم... اما... اما اصلا هیچ زن و دختری باهاشون نبود ... چه برسه به مامان افسانه!!!»

 

گفتم: «ینی چی؟ مگه میشه؟!»

 

گفت: «من هیچ زن و دختری ندیدم... فقط چهارتا گوریل دیدم... زن و دختر باهاشون نبود!»

 

گفتم: «بسیار خوب! تعقیبشون کن! بنظرت ممکنه سر پیچ یا حالا ترافیک و یا هر چیز دیگه پیادش کرده باشن و تو نفهمیده باشی!»

 

233 گفت: «قربان جسارتا من یه زن هستم! میزان خطای دید و یا خطای تشخیص یک زن آموزش دیده در مواقع حساس بسیار کمتر از ثانیه است... بعیده که کمتر از یک یا دو ثانیه، ماشین را از حالت سرعت، متوقف کنند... در را باز کنند... پیادش کنند... در را ببندند... دوباره حرکت کنند... بعدش هم با همون سرعت قبلی به مسیرشون ادامه بدهند! پس من اینجا کلمم؟!»

 

حرفش منطقی بود... اما پس زنی که به زور سوارش کرده بودن کی بوده؟! الان کجاست؟ چرا 233 اونو ندیده! یه احساسی بهم میگفت یه زن در اون ماشین هست... فقط یه چیزی به ذهنم رسید... گفتم: «233 هستی؟»

 

گفت: «بفرمایید قربان!»

 

گفتم: «این حقه حاج قاسمه!»

 

ادامه دارد...

 

دلنوشته های یک طلبه

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

نظرسنجی

قالب جدید چطوره ؟ دوس دارین؟