close
متخصص ارتودنسی
ناب جهادی

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 296
  • کل نظرات : 34
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 17
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 1,187
  • بازديد ديروز : 769
  • گوگل امروز : 369
  • گوگل ديروز: 217
  • بازديد ماه : 26,768
  • بازديد سال : 152,438
  • بازديد کلي : 179,076
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.91.84
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

وقتی با ملکوت 22 صحبتمون تموم شد، بسیار حیرون و سرگردون بودم. با اینکه نتایج خیلی مهمی هم از نظر پرونده خودمون به دست آورده بودیم و هم از نظر بین المللی و منطقه... اما سرم داشت میترکید. خستگی و کم خوابی هم پیوست کنین به لیست سردرگمی و چاق و چله شدن بیش از حد پرونده!

 

وقتی شرایطمو اینجوری دیدم، دیگه نمیدونستم باید برم دنبال عطا؟ برم دنبال قاتل امین؟ قاتل امین و شخصیت عطا با هم یکی هستند؟ الان دنبال سر نخ از س.میت باشم؟ تکلیف این دخترا که دارن تو شرایط خاص زندگی میکنند چیه؟ و هزار تا مسئله که به پیوست این مسائل، محتوای داغون هارد عطا هم که ازش ارتباط با سازمان های کثیف جاسوسی دنیا دراومد هم اضافه کنید!


ادامه مطلب

تصمیم دارم براتون از دو شیوه «فنی» و «نرم» جاسوسی که در جزوات موسسه تحقیقاتی رابرت بود و ظاهرا مورد علاقه و مطالعه عطا هم قرار داشت صحبت کنم. اما به خاطر اختصار هر چه بیشتر و محدودیت های خاصی که دارم، مسائل فنی را فقط اسم میبرم و رد میشم ولی مسائل نرم را میخوام طی ادامه داستان و مصائبی که برای اون خانما پیش اومده، توضیح بدم.

 

روش های فنی جاسوسی (البته قدیمی) که در اون جزوات وجود داشت عبارت است از:


ادامه مطلب

عطا با این تیم چهار نفره که در واقع، سران چهار جریان جاسوسی تحت حمایت سازمان سیا بود در ارتباط بود. البته شواهد ما میگه که به احتمال زیاد، عطا نمیدونسته که اینا کین و چیکارن و از کجا تغذیه میشن؟! چون متن نامه ها و جواب هایی که عطا به اونا داده بود، اینو میرسونه و نمیشه از همین اولش عطا را خفت کرد و انگ جاسوسی به پیشونیش زد!

 

حتی عطا را میخواستن با خودشون برای شرکت در یکی از همایش ها به ایران بیارن اما مشکلی برای عطا پیش میاد و نمیتونه اونا را همراهی کنه. میخواستن عطا را به عنوان یک جوان موفق تحصیلکرده و صاحب ایده در منطقه غرب آسیا معرفی کنند. البته این پیشنهاد را به عطای تنها ندادن و چندین نفر دیگه هم باهاشون بودن که بررسی رزومه و زندگی اون افراد، خودش حکایت دیگری است!


ادامه مطلب

مسئله اصلی که از سال 1392 در هفته های اول روی کار آمدن دولت آقای حسن روحانی شکل گرفت بنظرتون چیه؟! دقیقا از اولین طرح هایی که وزارت امور خارجه ما بهش پرداخت و وزارت علوم هم به این مسئله با صدای بلند لبیک گفت و تمام قد ازش حمایت کردند، همین طرح «فولبرایت» بود!

 

اون چیزی که سبب شد این چیزا را وسط حجره پریا بگم، این بود که در سیستم عطا حنیف نژاد و فایل هایی که هاجر هک و ذخیره کرده بود، نامه ها و مقالات مهمی پیدا شد که بین عطا و افرادی رد و بدل شده بود که در خرداد تا آبان ماه سال 92 به ایران رفت و آمد داشتند!!


ادامه مطلب

امشب مجبورم دو قسمت بذارم. چون بعد از انتشار این دو قسمت، ممکنه هر بلایی سر این کانال در بیاد. پس لطفا با دقت و حوصله مطالعه کنید👇

مطلب اول درباره طرح بزرگی بود که سالهاست در حال اجراست اما کسی سر و صداش درنیاورده بود و خیلی مثلا چراغ خاموش حرکت میکردن... ولی از سال 92 و با روی کار آمدن دولت جدید در ایران، ساز و کارها به سمتی پیش رفت که تونستند فضای جدیدی به وجود بیارن و اون طرح چراغ خاموش که از دوره اصلاحات دنبالش بودند اما موفق نشده بودند را رسما کلید بزنند!

 

اون طرح چراخ خاموش در پوشش طرح جامع علمی آمریکا به نام طرح «فولبرایت» طراحی و عملیاتی شد!


ادامه مطلب

صابر گفت: «چطور فهمیدید هاجر خانومه؟! چرا اینقدر مطمئنید؟!»

 

گفتم: «من تو رو به زحمت انداختم و کلی ژینگولک بازی درآوردیم که دو تا مطلب رو بشه: یکی اینکه یگانه چیکاره است؟ دوم اینکه بالاخره ترس اط عطا بیفته به جونشون و اگر کسی داره باهاش همکاری میکنه، خودش اعتراف کنه. من این روش را بارها و در پرونده های مختلف امتحان کردم. اگر میرفتم و مینشستم جلوی اون دخترا و کلی حرف و حدیث میزدم، بازم نتیجه ای که میخواستیم نداشت!


ادامه مطلب

ما نگران بودیم که یه وقت دختر مردم سکته نکنه... اما اون موقع، یگانه داشت دو تا غول بیابونی را سکته میداد! به صابر گفتم: «صابر لطفا هیچ عکس العملی به خرج نده! یه وقت به طرفش نگاه نکنیا!»

 

یگانه ساکت... منم ساکت... صابر بیچاره هم پا در هوا...

 

دلمو زدم به دریا و گفتم: «صابر برگرد به طرفش!»

 

صابر گفت: «مطمئنید؟!»

 

گفتم: «آره... برگرد...»


ادامه مطلب

این پرونده خیلی برام متفاوت از بقیه پرونده ها بود. حساسیت من روی قم و ارادتم به طلبه ها و اهمیت ویژه ی امنیت خواهران طلبه، جوری شده بود که استرسم را بیشتر میکرد. مثل بقیه پرونده ها چندان عقل کل و مبتکر و این حرفها نبودم. و همین سبب شده بود که زود جوش بیارم... زود از کوره در برم... بچه های خودمون را تهدید کنم و این حرفها...

 

خودمم اینو میدونستم... تلاش میکردم دسپاچگیمو مخفی کنم اما نمیشد... نمیدونم میگیرید چی میگم یا نه؟! از اون دسپاچگی ها که دوس داشتم زود تموم بشه و تهدید از بین بره تا با خیال راحت بتونم دو سه روز دیگه هم قم بمونم و عشق و حال و حرم و بعدش هم با خیال راحت برگردم.


ادامه مطلب

اونا حق داشتند همه چیزو بدونن. منم براشون کم نذاشتم و همه چیزو براشون تعریف کردم. اتفاقا خیلی خوب شد. من موافق سانسور نیستم. مخصوصا اگر قرار باشه و یا پیش بینی بشه که اتفاقات خاص و خطرناکی بیفته! باید جوری براشون همه چیز شفاف باشه که بعدا نگن نگفتین!

 

از اون جمع، زهرا سادات و فرشته قرار شد از ما جدا بشن. ینی خودشون اینطوری خواستند. من مخالف بودم. چون بالاخره ممکن بود جایی و پیش کسی حرفی بزنن که همه چیز لو بره و نشه جلوی آسیب های امنیتی بعدی را گرفت. اما اونا قول دادند که حرفی نزنن و اگر هم اتفاقی افتاد، مسئولیتش به عهده خودشون باشه و رفتند.


ادامه مطلب

باید حرفام را شروع میکردم. همه چیز بستگی به این داشت که من چطوری بگم و اونا چه تصمیمی بگیرند؟! باید خوب و درست بیان میشد تا بتونند یه تصمیم خوب و درست بگیرند!

 

بسم الله گفتم و شروع کردم:

 

«اسم من محمد و مامور امنیتی هستم. این خانم هم خانمم هستن و اینا هم بچه هام هستن. اینم حکم و کارت شناسایی هست که برای اعتماد و شناخت شما به صورت موقت برای من صادر شده تا بتونید منو بشناسید و اعتماد کنید.

 

ببینید خانما!


ادامه مطلب

تا جواب «بله» را از خانمم گرفتم، گوشیو برداشتم و زنگ زدم خونه پریا و اینا... چون خیلی فرصتمون محدود بود و همین حالاش هم از برنامه هامون و اقدامات امنیتی پیشگیرانمون عقب بودیم.

 

الحمدلله خط ها درست شده بود و گرفت...گوشیو گذاشتم رو حالت آیفون... وقتی گوسیو برداشت گفتم: «سلام علیکم. احوال شما؟ جسارتا با سرکار خانم شفق کار داشتم!»

 

خانمی که پشت تلفن بود گفت: «علیکم السلام. خواهش میکنم. حضرتعالی؟!»

 

گفتم: «محمد .......... هستم. قرار بود خدمت برسیم برای پاره ای توضیحات. تشریف دارن؟!»


ادامه مطلب

از بچه های شبکه خواستم که شماره تلفن اون خونه را پیدا کنند... طولی نکشید که شماره تلفنشون را برام ارسال کردند... فقط مونده بود خانمم بیاد و توجیهش کنم... عکس العمل خانمم با دو تا بچه کوچیک خیلی برام مهم بود... حتی اگر قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت، حق داشت و نمیتونستم سرزنش کنم... چون بالاخره مادر هست و حساب مادر و فرزندانش با حساب یه آدم بی کله ی مامور درب و داغون و خسته ای مثل من خیلی فرق میکنه!

 

نشستم فکر کردم که الان که اومد چی بگم؟ اگر راضی شد و رفتیم خونه پریا و اینا اونجا چی بگم؟ چطور حرف بزنم که مردم نترسن؟ و یا چطور حرف بزنم که جوگیر نشن و کار را خراب نکنند؟


ادامه مطلب

میخواستم به بچه ها اطلاع بدم که خونه را پیدا کردم، اما گفتم صبر کنم... نمیخواستم دقت و اشراف بچه ها از کل اون موقعیت کاسته بشه... میخواستم همچنان با چشم و گوش باز، تمام تحرکات اون موقعیت را رصد کنند. اگر بهشون میگفتم، خیالشون راحت میشد... و این چیزی بود که نمیخواستم!

 

بچه ها دونه دونه رفتن به مسجدی که در همون نزدیکی بود و نماز صبح را نوبتی خوندن و برگشتن سر پستشون. کم کم چراغ های خونه ها داشت روشن میشد و هوا هم به طرف گرگ و میش نزدیک میشد.

 

 از بین الطلوعین خیلی خوشم میاد اما متاسفانه از هوای گرگ و میش اول صبح، خاطرات خوبی در طول عمر خدمتم ندارم. مخصوصا وقتی درگیر مستقیم با استخبارات تکفیری ها بودیم. معمولا اول صبح و در هوای گرگ و میش، اذیتمون میکردن و شهید میگرفتند.


ادامه مطلب